|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
واقعا آدم ها را می توان در موقعیت های مختلفی شناخت که یکی از آن ها در سفر است. خب من از بچگی به همراه خانواده حد اقل سالی دو بار سفر های طولانی یک بار عید و یک بار تابستان می رفتم . در طول سال هم چند باری می آمدیم تهران. در طول تابستان دو سه سفر دو روزه به سواحل مختلف گیلان و مازندران می رفتیم. اکثر جمعه ها را هم به صورت پیک نیک به کوه و جنگل می زدیم. گاهی خودمون تنها و گاهی به همراه خونواده هایی که دوست، فامیل ، همکارای مامان و بابا بودن. پدر و مادرم همیشه اصطلاحا لیدر بودن و بدون هیچ اخم و تخمی برنامه ریزی می کردن . خریدا رو انجام میدادن. کارا رو تقسیم می کردن و.... و جالبه که در اکثریت قریب به اتفاق هم همسفرای ما از این برنامه تبعیت می کردن. فقط تو یه سفر که تو ده سالگی من اتفاق افتاد و ما به همراه خونواده عموی خدا بیامرزم و یه خونواده دیگه که هم خانم و هم آقا همکارای بابا و مامان بودن و علاوه بر اون همسایه ، رفتیم بندر عباس و یزد که خووووووب! اون سفر بود که اون خونواده سوم ساز مخالف می زدن و سر هر چیز کوچیکی بهونه گیری می کردن. من بچه بودم ولی از غرغرای خواهرم یه چیزایی دستگیرم می شد.
بعد از ازدواج سفرای مختلفی رو چه زمانی که بچه نداشتیم چه بعد از بچه دارشدنمون رفتیم. چند سال اخیر به خصوص برای مسافرت های نوروز فقط خودمون چهار تا می رفتیم. با برنامه ریزی درست . کارا سر وقت. به موقع از خواب بیدار شدن، به موقع غذا خوردن برنامه هر روز سفر رو از شب قبل دو نستن و به موقع خوابیدن. تا سه سال قبل که بچه ها که کمی بزرگ تر و بفهم تر ! شدن تو سفری که حدودا ده روز طول کشید یه دفعه گفتن ما تنهایی حو صله مون سر میره و ای کاش فلانی ها بودن و ای کاش بهمانی ها بودن. آخرای سال 89 که تو یه جمع دوستانه با خونواده – ش- و خونواده – ی- دور هم نشسته بودیم صحبت از سفر عید شد. من هم گفتم چون قدبلند کنکور داره و مدرسه اردوی نوروزی براشون میذاره نمی دونم چیکار کنیم. هر دو خونواده افتادن به جون ما و بالاخره سفر نوروزی سال 90 ما شد بندر عباس و قشم بدون قدبلند. با قطار از 25 اسفند 89 تا سوم فروردین 90.تو سفر خونواده – ی- خیلی ساز مخالف زدن به خصوص دختر 16 ساله شون. یعنی هر برنامه ای که بزرگ ترا می ریختن اون می اومد و یه نه می گفت. من به شوخی ردش می کردم ولی همین چیزای کوچولو کوچولو شد مایه عذاب و دلخوری. بعد از برگشتن از مسافرت هم ما به مجلس ختم شوهر خواهر آقای – ی- رفتیم و من هر دو خونواده رو برای ناهار 12 فروردین و خانم –ش- ما دو خونواده رو برای ناهار سیزده بدر دعوت کردن. خونواده – ی – به دلایل واهی نیومدن و لی روز سیزده بدر رو بدون هیچ بهونه اومدن خونه – ش- و بعد از اون وقتی بیش تر در مورد سفر فکر کردیم دیدیم که درسته که سفر خوبی بود و کلا خوش گذشت ولی انگار حرفای خانم –ی- خیلی نیش دار و مورد دار بوده . من هم ترجیح دادم رفت و آمد رو بیش تر از اون ادامه ندم و فقط هفته ای ده روزی تلفنی باهاش در تماس باشیم. موقع اعلام نتایج کنکور هم به جای این که مرهمی برای دل ما باشند که رتبه اش در حد انتظارمون نبود باز هم بانیش و کنایه صحبت کردو دریغ از یه تبریک برای قبولیش. پسر خودش 4 سال قبل با رتبه 900 دانشگاه خواجه نصیر قبول شده بود. دیگه از اونجا به بعد ارتباطم با اونا شد در حد یه حال و احوال و به جز شله زرد پزون اربعین خونه – ش- دیگه ندیدمشون. امسال هم ما داشتیم برای خودمون برنامه می ریختیم که خونواده – ش- گفتن با هم بریم. هر چی بهونه آوردیم که ما گرفتار برنامه خوش خنده تو عید هستیم و برنامه مون مشخص نیست گفتن عیبی نداره . ما می ریم اصفهان ( خودشون اصفهانی هستند) منتظر تون می مونیم تا شما بیایین. گفتیم جا و مکان؟ گفتن هم تو شیراز و هم تو بوشهر خونه گیر میاد. خلاصه ما هم طبق اون برنامه ای که براتون تو ماجرای سفر نوروزی گفتم رفتیم. کلا سفر بدی نبود ولی برای دیدن جاهای دیدنی شیراز اونا همراه نبودند. به خصوص دختر 22 ساله شون دوست داشت همش بره خرید درصورتی که ما تو بوشهر و گناوه و حتی شب اول تو شیراز رفتیم خرید. یعنی علنا برای دیدن حافظ و سعدی و باغ ارم غر می زد. با این که ما بهشون گفتیم که ما می ریم برای گردش و شما برید برای خرید و ساعت 2 همیگه رو دو رستوران می بینیم ولی اونا اصرار داشتن از هم جدا نشیم و آخراش دیگه دخترش و حتی پسرش که دانشجوی پزشکیه می گفتند ما اصلا لذتی از دیدن این ها نمی بریم! همش شبیه همند! (البته قدبلند می گفت سال 89 که قدبلند و خوش تیپ و آقای –ش- و پسرش چهارتایی رفته بودند بانکوک هم همین بی علاقگی رو نشون میداده. دوست داشت یا بخوابه یا بخوره.) قیافه بچه های من دیدنی بود. اونا می گفتن شیرازه و جاهای دیدنیش. اصفهانه و جاهای تاریخیش . که دخترش گفت من تا حالا جاهای تاریخی اصفهان رو ندیدم. !!!!اینجا بود که دیگه رسما داشت شاخ رو سر بچه هام سبز می شد . گفتم پس این همه میرین اصفهان چیکار می کنین؟ گفت خواب و خوردن و خرید و خونه فامیلا رفتن. تخت جمشید و پاسار گارد ورو هم با همون اوصافی که گفتم ندیدیم. یعنی پسر و دختر آقای – ش- می گفتن اونجا که دیدن نداره یه بیابون با چند تا ستون!!!!!!! ( من از همه ایرانی های غیور عذر می خوام).یعنی دیگه من از این همه بی توجهی و بی علاقگی به تاریخ کشور کفرم در اومده بود. قدبلند هم خیلی باهاشون بحث کرد ولی به نتیجه ای نرسید. ولی هنوزم بچه های من از ندیدن تخت جمشید و پاسارگاد ناراحتن و ما قول یه سفر دیگه به شیراز رو بهشون دادیم.تو سفر هم همش مشکل خواب رو داشتن. دوست داشتن تا 9 و 10 بخوابن. 11 صبحونه بخورن .بعد برن بیرون و ساعت 5 ناهار . تو سفر همش من در حال حرص خوردن بودم که نکنه خوش تیپ حرفی بزنه و دلخوری پیش بیاد . البته اونا احترام خوش تیپ رو خیلی دارن و داشتن و جالبه که باز هم دوست دارن با هم مسافرت بریم. خوش تیپ که فرمودن همون بهتر که ما خودمون چهار تایی بریم مسافرت. حالا گفته ولی من مطمئنم که خونواده – ش- ما رو ول نمی کنند. البته یه اعترافی بکنم ؟ بهترین سفری که به من واقعا خیلی خوش گذشت سفر سال 86 ما به دوبی بود. فقط من و خوش تیپ به مناسبت شانزدهمین سالگرد ازدواجمون. بماند که خوش تیپ همش دلتنگ بچه ها بود . هرچی هم که بعد از اون می گم ما باید سالی یه مسافرت دو نفره بریم می گه بدون بچه ها هرگز. دو تا سفر تکی من به مکه هم خیلی خوب بود. اونجا دیگه من دلتنگ همه بودم ولی واقعا سفرای خوبی بودن. همه اینا رو گفتم که یعنی آدم این همه خرج می کنه و وقت میذاره باید برای سفرش برنامه داشته باشه. خوردن و خوابیدن و دور هم نشستن رو که دیگه تو خونه هم می شه انجام داد. درسته؟
پی نوشت 1: جالبه که از بعد از برگشت از سفرمون خانم – ی- زنگ زده و از من در مورد سفرمون پرسید. من گفتم خوب بود. همین سوال ها رو هم از خانم – ش- پرسید . اونم گفت که خوابمون کم بود و شیراز رو دوست نداشتیم ( من از شیرازی های عزیز هم معذرت می خوام) خرید کم کردیم . بعد همه اینا رو خانم – ی- به من گفت. من هم با این که اول دلخورشدم ولی خیلی خونسرد باهاش برخورد کردم. ولی تو صحبتام به خانم – ش- این رو گفتم. گفتم تو که میدونی بعد از ماجرای سفر قشم اون دنبال این می گرده که مشکل از ما بوده. و اونا اصلا مساله ای نداشتن. خب دختر خوب تو باید بیش تر از اینا مواظب صحبت کردنت باشی. که قسم و آیه که اصلا من چنین حرفی نزدم وخیلی هم به ما خوش گذشته. مشکلات بی خوابی و این که بچه هام از جاهای تاریخی خوششون نمیاد که به شما ارتباطی نداره.
پی نوشت 2: خبر جدیدی از مشکلات کارم ندارم.
پی نوشت 3: دیدین که من هم می تونم از این پستای خاله بازی بنویسم؟بالاخره اینجا برای درددل کردنه دیگه.
|
|