- هفته قبل دو شنبه بابا و مامان از شمال اومدن سمت تهران ولی اول رفتن خونه عمم که کرج ساکنه و به اصرار اونا شب رو اونجا موندن. قرار شد صبح سه شنبه بیان تهران. تو همین اوضاع بود که فهمیدیم پدرشوهر خواهرم که خیلی هم تو شهرمون سرشناسه فوت کرده. بابا و مامان اومدن تهران و فقط یک ساعت و نیم خونه ما بودن. در حد یه ناهار خوردن و جمع و جور کردن سوغاتی هایی که این همه راه برای من و خاله و داییم آورده بودن. بعد هم من و خوش خنده با اونا راهی شمال شدیم. دیروز هم برگشتیم.دلم می سوزه از این که طفلکی ها بعد از چند ماه می خواستن یه نفسی تازه کنن که این طوری شد. حالا دیگه کی وقت کنند و کی بیان خدا داند.
- شرکت در مراسم عزاداری علی رغم تلخیش یکی از خوبی هایی که داره اینه که افرادی رو که سالها ندیدی دوباره زیارت می کنی. البته گذر عمر رو روی چهره ها نمی شه منکر شد.
- دیشب به اصرار خانواده - ش- منزل اونا بودیم. برنامه گذاشتیم که هفته بعد دو تا خونواده بریم باغ. حرفی هم در مورد سفر عید مون نشد. این جوری بهتره. حرمت ها حفظ می شه.
پی نوشت: از دیشب تا حالا یه اضطراب غیر طبیعی دارم. جواب این همه درگیری ذهنی و دغدغه ای که الکی برام درست کردن رو کی میده؟
|
+|
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:58  توسط فروغ دانا
|