حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

"دردیست درد فراق مادر وصف ناشدنی

کابوس است که صبح چشم بازکنی و خبردار شوی که از مادر یتیم شده ای

هر سن و سالی که داشته باشی، مادر هر سنی که داشته باشد، شنیدن یک کلمه از زبانش، روحت را به تمام عالم پیوند می دهد."

مامان رفت

ده اسفند بستری شدند.

به خاطر شرایط خاص اسفند ماه، ما همگی کنارش بودیم. از 10 اسفند تا 26 اسفند

روزهای آخر سطح هشیاریشون خیلی پایین بود. یکی یکی ارگانهاش از کار افتاد. اینتوبه شد.

وصیت هاش در مورد این که شناسنامه و فیش قبرش کجاست و این که یه مجلس آبرومند براش بگیریم رو چند باری به من گفته بود.

همه وصیت هاشون انجام شد. خاکسپاری و مجلس روز اول و ختم روز سوم و مجلس خودمونی هفتم و بعد مجلس چهلمشون ... همه تو شهر خودمون انجام شد.

ما سه خواهر و برادر به همراه همسرانمون و بچه هامون تا روز هشتم بعد از فوت مامان تو خونه اش بودیم. با آرامش و انگار که خودش کنار ماست، همه چیز رو پیش بردیم. سال تحویل و عید نوروز هم رفت و آمد داشتیم.

با پیش زمینه استرس های مربوط به ج.ن.گ که حواسامون رو سمت خودش برده بود.

چیزی که آروممون می کرد این بود که تا آخرش کنارش بودیم.

وقتی گذاشتنش توی مزارش آروم گفتم: مامان جانم به آرزوت رسیدی. بعد از 8 سال رفتی کنار تنها عشق زندگیت.

و این که با وجود این که 4 سال تو خونه بودن و بستری، افراد زیادی برای همه مراسمشون کنارمون بودند. خدا خیرشون بده. دعا می کنم که تو شادیهای همه شون کنارشون باشیم و جبران محبت هاشونو بکنیم.

دیشب خواب دیدم انگار تو همین زندگی معمولی هستیم و بابا و مامان کنارم هستند.روحشون شاد

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۴۰۵ساعت 15:27  توسط فروغ دانا  | 
  بالا