|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
مدت هاست که عزمم را جزم کردم تا برای دوستانم در مورد بیماری خوش خنده بنویسم. خیلی سخت است. سخت است که مادر باشی ، حکیم باشی ، تمام سعیت را قبل از ازدواج کرده باشی که با وجود این که هنوز آزمایشات ژنتیک به عنوان آزمایشات ازدواج اجباری نشده بود شرط انجام آن آزمایش خاص شرط اصلی باشد که در ذهنت برای خواستگارانت و از جمله خوش تیپ گذاشته باشی و ناگهان یک سال پس از تولد دخترت، پاره جگرت ، آه از نهادت برآید که دختر گلت مبتلا به همان بیماری است که از آن واهمه داشتی.
معما شد نه؟ دوستانی که وبلاگ ندارتد از من خواسته اند رمزی ننویسم. ولی نمی توانم . نمی خواهم کسی از این جا رد شود و موضوع خوش خنده بی هیچ پرده ای در معرض دید همگان باشد. با عرض پوزش شاید در بیش از یک پست خاطرات و دغدغه هایم را بنویسم ولی رمز دار. به دوستانی هم که از طریق کامنت هایی که از قبل برایم در هر موردی گذاشته اند بشناسم رمز را خواهم داد.
پی نوشت 1: خوش خنده تا دیشب تب داشت. پیش خودم خوابوندمش . اون خوابید ولی من نه. صبح تبش قطع شده بود ولی بی حال بود . به عشق ارائه پاور پوینت درس مدنی رفت مدرسه.
پی نوشت 2: قدبلند خان دیروز ظهر ته لیوان نوشابه اش را ریخته توی آکواریومی که جان خوش تیپ بهش بسته است. انگار توی آکواریوم سونامی شده. چشم چشم را نمی بیند. چه برسد ماهی ها. بهش می گم این کار از یه دانشجوی فنی بر میاد؟ میگه بخدا فقط چند قطره بود. ناخود آگاه شد. حالا چی می شه؟ گفتم برو از یه مغازه آکواریومی بپرس. اگه بلایی سر ماهی ها بیاد تیکه بزرگه ات گوشته!!!!
پی نوشت 3: مامانم معتقده خوش خنده تو مهمونی روز پنجشنبه چشم خورده. چون هم موهاشو کوتاه کرده ، هم لباسش خیلی خوشگل بوده و هم حرکات موزونش همه رو به وجد آورده. دعوام کرده که چرا همون شب تخم مرغ نشکستم یا اسپند دود نکردم.
|
|