حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

من عقیده دارم همه بیماری ها آزار رساننده هستند. چه ساده مثل مسمومیت و چه مزمن. یکی از این مزمن ها بیماری دیابت است که فکر می کنم همه کم و بیش یا بیماری در آشنا ها یشان دارند و یا از آن شنیده اند. دیابت هم یکی از مواردیست که من دوست ندارم به آن مبتلا شوم. البته چون قانون جذب من برعکس کار می کند( پست اول من و دخترم را که خوانده اید) احتمالا چون 10 سالی است که درگیر خوش خنده بوده ام قوانین جذب من در هم و بر هم شده وگر نه با سابقه دیابت در خانواده پدری و مادری احتمال ابتلا می رفت. در خانواده پدری عمه بزرگم که فوت کرده، از خانواده مادری پدر بزرگ، دو دایی و یک خاله ام . به جز دایی دومم که هنوز خدارا شکر در قید حیات هستند ولی به شدت با بیماری دیابت دست به گریبان است ، سه نفر دیگر دقیقا به دلیل عوارض ناشی از دیابت فوت کرده اند.

بگذریم. علت نوشتن پست امروز این بود که هم زمان متوجه اتفاقاتی در اطرافیانم چه دوست و چه فامیل شدم که به نوعی ربط به دیابت دارد.

·         مورد اول خانم – ش- است. همانی که با هم عید مسافرت بودیم. چند سالی که من می شناسمش همیشه مشکل در گرفتن رژیم برای لاغر شدن داشت . از این که من چطور می توانم هر وقت که می خواهم کم بخورم  تا وزنم ایده آل شود تعجب می کرد. تا یک ماه قبل که گفت نیاز به همراهی من دارد تا با هم به مطب پزشکی که لیپولیز می کند برویم. گفتم با این که این کار ها را قبول ندارم همراهت می آیم. هم زمان به دلیل مشکلات دیگر به پزشک زنان مراجعه کرد که نیاز به عمل جراحی پیدا کرد . قبل از عمل آزمایشاتی داد که مشخص شد قند و چربی بالا دارد. درمان را شروع کرد ولی چون رژیم غذایی را رعایت نمی کند بعید می دانم بتواند  با بیماریش کنار بیاید.ضمنا مسئله لیپولیز هم فراموش شد.

·         پسر دایی دارم که متولد 43 است و هنوز مجرد. پسر همان دایی که در قید حیات است.از چند سال پیش مشخص شد مبتلا به دیابت و چربی خون است و چون سیگار هم می کشید و فشار خون هم داشت و رژیم غذایی را رعایت نمی کرد دچار گرفتگی عروق قلب شد و نیاز به آنژیوپلاستی پیدا کرد. بعد از آن هم سبک زندگی غلط را ادامه داد. دیشب خبردار شدم سکته مغزی کرده، دچار فلج یک دست و یک پا شده و از دیشب آی سی یو بستری است. قرار شده بعد از ظهر من و خوش تیپ برویم ملاقات.

·         تا سال گذشته که ساعت کار کم نشده بود من با ماشین اداره رفت و آمد می کردم و هر از گاهی راننده عوض می شد. آخرین راننده آقایی بود حدود 40 ساله و فکر می کنم حداقل 120 کیلو. از بقیه راننده ها شنیده بودم که دیابت دارد و چربی و فشار خون ولی صبحانه اش حداقل یک نان بربری با املت و ناهار دیزی است. روز به روز هم چاق تر می شد. از پارسال که دیگر با ماشین اداره رفت و آمد نمی کردم دو یا سه بار توی پارکینگ به سلام و علیک دیدم. دیروز شنیدم که فوت کرده. با درد قلبی در عرض یک ساعت.خدا رحمتش کند. دخترش کلاس پنجم است.

پی نوشت 1: سال تحصیلی  هم دارد به آخر هایش می رسد. انگار دیروز اول مهر بود.

پی نوشت 2: دیروز با خوش خنده رفتم منزل خانم – ش- تا به او در درست کردن غذاهایش برای عصرانه دوره امروزش کمک کنم. کتلت، کشک بادمجان و سوپ سفید درست کردم. سه چهار ساعتی بدون حضور هیچ جنس مذکری توی آشپزخانه دور هم گفتیم و خندیدیم و کار کردیم.خوش خنده هم پلی کپی هایش را نوشت و صد البته در درست کردن غذاها دخالت شفاهی و گاهی عملی می کرد. خوش گذشت.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 11:8  توسط فروغ دانا  | 
  بالا