حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      چهارشنبه از صبح تلفنی جویای بستری شدن پسر دایی بودم. با خوش تیپ تماس گرفتم و قرار شد عصر چهارشنبه با هم برای ملاقات برویم. در اصل توی بخش آی سی یوی بیمارستانی بستری شده که مادر شوهرم ( عمه بیمار) تا چند سال قبل اونجا کار می کرد. مادر شوهرم گفت ملاقات سه تا پنج عصره. من هم از قبل قرار بود به دیدن مادر دوستم که توی آسایشگاه سالمندانی تحت نظره که مدیرش همکار قبلیمه برم. با خوش تیپ رفتیم و برای پسر داییم میوه و برای مادر دوستم هندونه گرفتیم. بعدش رفتیم خوش خنده رو برداشتیم .چون بیمارستان نزدیک خونه مامان و بابای خوش تیپه و خوش خنده می خواست اون شب رو خونه پدربزرگش بمونه . رسیدیم بیمارستان دیدیم دو تا پسر دایی دیگه هم اونجان و ملاقات سه و نیم تا چهاره. هر کدوم تا گان بپوشیم و روکش روی کفش هامون بکشیم فقط تونستیم پنج دقیقه مریض رو ببینیم. خوش تیپ که اومد گفت: میم خیلی ناراحته و گریه می کنه. من نفر آخر بودم که رفتم. شروع کردم باهاش بگو و بخند. گفتم حالا که اینجا خوابید ی ببین از کدوم یکی از پرستارا خوشت میاد بگم عمه برات پا پیش بذار. خندید . گفت این بعد از ظهری ها خوب نیستن. صبح یه نفر بود هم خوشگل بود هم وقتی چشامو باز کردم گفت چه چشمای سبز خوشگلی. خلاصه وقتی اومدم بیرون خوش تیپ و داداشاش می گفتن چی گفتی که خندید؟ گفتم هیچی از همون حرفایی که آقایون خوششون میاد.قندش روز چهارشنبه 450 بود که امروز رسیده به 150. فیزیوتراپی هم از امروز شروع می شه. فردا می برنش بخش. فعلا که بیمارمون خیلی ترسیده و مدام گریه می کنه. ای کاش بفهمه که با کمی رعایت می تونه از این موارد جلوگیری کنه. چون بیمارستان نزدیک خونه مادر شوهرمه فقط اون می تونه هر زمانی که بخواد بره و بیاد همه هم از ایشون حالشو می پرسن.

2.       بعد از بیمارستان رفتیم خانه سالمندان دیدن مادر خانم – ی- . آقایون و خانم های سالمند دور هم نشسته بودن و آهنگ پخش می شد. همراهای یکی دو تا از سالمندا برای ملاقات اومده بودن و اون وسط داشتن به زور سالمنداشون رو به اسم حرکات موزون نرمش می دادن. محیط شادی بود. مدیر آسایشگاه رفته بود ولی بقیه منو می شناختن. خوش تیپ که مطابق معمول حالش گرفته شد و هی می گفت اگه من پیر شدم منو نیارین اینجاها. گفتم تو الان هم پیرشدی ولی باشه  اون وقت برات پرستار می گیرم و برای دور شدن از غرغرات خودم میام اینجا. من که خوشم اومد. چون به دلیل پایان نامه ام حدا قل ده تایی آسایشگاه رفته بودم که محیط دلگیری داشتن ولی این یکی رو خانم دکتری که مدیر اونجاست سعی کرده خیلی خودمونی و شاد در بیاره.

3.      پنجشنبه شب مهمون داشتم. میرزا قاسمی، ماکارونی و کوکوی مرغ درست کردم. از ظهر هم ته چین مرغ و قارچ داشتم که ازشون پرسیدم چون دوست داشتن داغ کردم و آوردم سر میز. ظهر سر همین ته چین بین  من و خوش تیپ داشت شکراب می شد. چون فرمودند اصلا خوشمزه نشده ولی شب وقتی دید همه دارن با به به و چه چه می خورن برای این که از قافله عقب نیفته یه تکه بزرگ خورد و حرص منو بیش تر درآورد.

پی نوشت 1: قدبلند اصلا درسای دانشگاه رو جدی نمی گیره. معدل ترم قبلش که ترم اول بود شد نزدیک 16 . فکر کردیم این ترم از اون شوک اولیه دانشجو شدن در میاد و بیش تر درس می خونه ولی اصلا و ابدا. یا بازی کامپیوتری می کنه یا با آی پادش آهنگ می سازه یا با دوستاش میره باشگاه ورزشی یا خوابه. به همین خاطر باباش تنبیهش می کنه. اونم این که سوییچ ماشینو ازش می گیره و وادارش می کنه با مترو و اتوبوس بره دانشگاه. من هم این وسط هر چند از بی خیالی قد بلند ناراحتم ولی نمی دونم طرف کدومشونو بگیرم؟

پی نوشت 2: چهارشنبه عصر که می خواستم برم دنبال خوش تیپ تا بریم بیمارستان نمی دونم چرا خلقم تنگ بود؟ پشت چراغ قرمز میدون فردوسی هی لحظه شماری می کردم تا سبز شه. یه دفعه یه دختر کوچولوی پنج ساله که توی دستش یه ظرف پلاستیکی پر از گلبرگ های  گل رز صورتی بود اومد و یه مشت ریخت روی کاپوت ماشین. بعدش اومد کنار پنجره و زل زد به من بدون این که چیزی بگه. می دونستم اینم یه نوع گداییه ولی  با اون کارش یه دفعه مثل این که خلقم وا شد. گفتم دختر خوشگل یه مشت از اون گلای خوشگلت بده به من. خندید. یه مشت ریخت توی دستم و منم اون گلا رو ازش خریدم. خیلی روحیه ام خوب شد. هنوزم اون گلای خشک شده تو ماشین زیر ترمز دستی هستن.

پی نوشت 3: یه چیزی رو اعتراف بکنم؟ بعد از نوشتن پستای ( من و دخترم) سبک شدم. انگار یه دفعه کلی خواهر و برادر پیدا کردم که همراه من هستن. یه اعتراف دیگه هم این که وقتی خودم دوباره اون پستا رو خوندم گریه ام گرفت. واقعا این همه گرفتاری کشیدیم؟ خدایا شکرت!

 |+| نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 8:56  توسط فروغ دانا  | 
  بالا