حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

1.      پسر دایی مشترک رو دیروز دیدیم. خوب بود.پدر شوهرم هم بیمارستان بودن. بعد پدر شوهر رو بردیم منزلشون که نزدیک بیمارستانه. پرسید ماشینتون کدومه؟ خوش تیپ می گه اونی که از همه تمیز تره. ( منظورش پراید کوچولوی من بود)

2.      قدبلند سه روز ه که به همراه دوستش تو دانشگاه دارن درس می خونن. گوش شیطون کر.

3.      نتیجه صحبت ها و گاها تهدیدها ی من با خوش تیپ در مورد قدبلند زمانی که بچه ها نبودن ، این شد که دیروز بین پدر و پسر صلح برقرار شد و موارد تو قیف شده یعنی ماشین و آی پاد برگردونده شد. هر چند هنوز هم من محکومم که زیادی طرف پسرم رو می گیرم.

4.      امتحانای خوش خنده از امروز شروع شد. امروز امتحان ریاضی داشت. مدام هم می گفت که بلده. قرار شد صبح ساعت هفت و نیم سرویس بیاد دنبالش. وقتی خوش خنده رو بیدار کردم تا آماده بشه، احساس کردم اضطراب داره. سینی صبحونه اش رو بردم اتاقش. خودم هم کنارش نشستم . دیدم داره یکی یکی مساحتا و مسئله های تخفیف و درصد رو از من می پرسه. بهش گفتم تو که کاملا همه رو بلدی استرست مال چیه؟ فوقش اینه که 20 نشی اونم مهم نیست.( آره جون خودم. همین جا اعتراف می کنم که من بیستی ترین آدم دنیا بودم و هستم. از هیچ نمره ای به اندازه بیست خوشم نمیاد). بهش گفتم فقط دقت کن! از مدرسه که برگشت زنگ زد که امتحانش رو خوب داده. حالا برای جغرافی ناراحته که امتحانش پس فرداست.

5.      قبلنا عابرای پیاده از ماشینا حساب می بردن. ولی الان اصلا نمی ترسن. همین طور بی محابا میان سمت ماشین و توقعشون اینه که در هر حالتی بزنی رو ترمز. حتی اگه خطر ناک باشه.

6.      بعد از شروع رانندگی ، فهمیدم که راهنما عضو زایدی در ماشین البته برای آقایونه. بدون راهنما می پیچن این ور و اونور و یا توقف می کنن. انتظار هم دارن که تو علم غیب داشته باشی. اما وای به حالت اگه اونا ماشین پشتی باشن  و تو این خبط رو بکنی. البته این مورد به من مربوط نمی شه چون دست به راهنما زدنم خیلی خوبه.

7.      گفته بودم که امسال فقط ماشین من آرم ترافیک داره و خوش تیپ کمی تنبلی کرد در گرفتن آرم. در نتیجه یه روزایی با هم میریم دم شرکت. بعد ایشون میرن تو شرکت و من میام اداره. بعد از ظهر هم عکس این مسیر اتفاق می افته. امروز موقع پیاده شدن و عوض کردن جاهامون بهش می گم : همیشه آرزوم بوده که یه روزی این اتفاق بیفته. یعنی تو پیاده شی و من بقیه مسیر رو برم. یه نگاه متعجبی به من کرد و گفت: خداییش تو چقدر آرزو هات کوچیکه! حالا از صبح تا حالا دارم فکر می کنم کجای این آرزو کوچیکه؟ من که همیشه رانندگی نکردنو یه نقطه ضعف برای خودم می دو نستم؟ نه اصلا هم کوچیک نیست.

8.      وبلاگی رو اتفاقی پیدا کردم که مربوط به یه خانم دانشجوی داروسازیه که شوهرش هم مهندس کامپیوتره. با معیار های امروزی هر دو برای ازدواج کوچولو بودن به خصوص خانم. شروع به خوندن وبلاگ که کردم به نظرم اومد که زوج خوبی هستن. عاشق همند. والدین خوبی د ارن که از بچه هاشون حمایت می کنند. دلم خواست من هم اگه یه روزی مادر شوهر شدم مثل مادر شوهر این خانم باشم. یا اگه مادر زن شدم مثل مادر ایشون باشم. فقط یه مورد تو نوشته هاشون بود که برام تعجب آور بود. اونم این که شوهرشون به شدت از این که خانم با دوستاش مراوده داشته باشه و یا برای کار اموزی جایی بره ممانعت می کنه. اینجاش تاسف آوره. وقتی مردی برای ازدواج سراغ خانمی میره که بعد ها اسم دکتر رو یدک می کشه و یا هر خانم تحصیل کرده دیگه ای که می خواد بعدا شاغل باشه، پس باید خودشو آماده کنه تا خانمش زندگی اجتماعی خودشو ادامه بده. زندگی با یه خانم شاغل مسائلی داره ولی مشکل نیست. با همکاری آقایون قابل حله. همین موضوع دیشب دستاویز یه صحبت جدی بین من و خوش تیپ شد. در انتهای بحث بهش گفتم علی رغم بعضی اخلاقات که منو آزار میده واقعا به خاطر این موضوع که هیچ وقت از رفت و آمدم با دوستام یا از کار کردنم یا ماموریت رفتنم یا رفتنم به تنهایی به خونه پدر و مادرم ممانعت نکردی ازت ممنونم. اینو واقعا از ته قلبم گفتم. بعد ازش پرسیدم راستی تو چرا هیچ وقت نسبت به این مسائل حساسیت نشون ندادی حتی نسبت به همکارای جنس مذکرم؟ گفت چون کاملا بهت اطمینان دارم. می دونم تو چه خونواده ای بزرگ شدی. بعدش هم من مامانمو داشتم که شاغل بوده و در نتیجه با این مسائل هیچ مشکلی ندارم. البته منظورم این نیست که هر موردی گیر دادن آقایون به همسرانشون موید رفتار نادرست خانم هاست. بعضی از آقایون تو خونواده هایی بزرگ شدن که خانم شاغل نداشتن و یا خودشون تو محیط های نامناسبی کار می کردن. دعا می کنم پسرا و دختر کاملا موقع ازدواج چشماشون به روی عمق زندگی باز کنن نه فقط ظواهر اون .

 |+| نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد ۱۳۹۱ساعت 13:37  توسط فروغ دانا  | 
  بالا