حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

وقتی جنگ شروع شد یعنی 31 شهریور سال 59، فرداش روز اول دبیرستان من شروع می شد. چون زودتر از موعد هم دبستان رو شروع کرده بودم طبیعتا سنم از بقیه هم دوره ای هام کم تر بود. یعنی شروع جنگ من 13 ساله بودم. وقتی هم جنگ تموم شد دانشجو بودم. تا زمانی که تو شهر خودمون بودیم بیش تر اخبار جنگ رو از تلویزیون و رادیو پی گیری می کردیم. تو استان های شمالی که از محدوده جنگ دور بودن ، جنگ رو با تشییع جنازه شهدا، بافتن کلاه و شال گردن برای رزمنده ها ، تقدیم کردن حقوق کارمندا برای جنگ و رسانه ها و دیدن خانواده های جنگ زده تو شهرمون  لمس می کردیم. البته تحریم و کمبود مواد غذایی و کوپن ارزاق که سر جایش بود. تو دوران دانشجویی که تهران بودم ، بمباران ها و بعد موشک باران رو هم از نزدیک دیدم. یه سال هم دو ماه درس عادیمون رو قطع کردن و برامون کلاس های حوادث و فوریت ها با رویکرد آماده شدن برای اعزام به جبهه رو برگزار کردن. هرچند که ما ها نرفتیم ولی خیلی کلاسای خوب و تاثیر گذاری بود. فقط دو خاطره خیلی واضح از جنگ دارم یکی روز سوم خرداد 61 روز آزاد سازی خرمشهر . وبعدی شبی که موشک باران تهران شروع شد و من فرداش تو بخش جراحی کنفرانس آپاندیسیت داشتم. با دوستام تو نور چراغ نفتی درس می خوندیم و هی یه نگاه متعجبانه به هم می کردیم که عجبا چرا ضد هوایی های تهران نمی زنن. فردا صبحش تازه فهمیدیم موشک باران بوده و نه بمباران.

بگذریم. فردای روز آزاد سازی خرمشهر من امتحان فیزیک داشتم . شادی ایرانی ها رو با تلویزیون دنبال می کردم و از صدای بوق زدنای عابرا تو خیابون. عمق فاجعه جنگ رو هیچوقت اون موقع درک نکردم. اما بعد ها که بزرگ تر شدم بیش تر با خوندن خاطرات جنگ و دیدن مستندات با هم وطنام به خصوص اون استانایی که توش جنگ اتفاق افتاده بود هم ذات پنداری کردم. این روزا به خاطر آزاد سازی خرمشهر فیلم ها و برنامه های مرتبط با این موضوع از تلویزیون پخش می شه. چند شب پیش فیلم روز سوم و سر زمین خورشید رو از شبکه نمایش دیدم . بچه ها رو هم وادار کردم بشینن و ببینن. و هم چنین مصاحبه هایی که اکثرا با جانبازای دوران جنگ خرمشهر بود رو می بینم. بار ها با خودم گفتم اگه من دختر نبودم و پسر بودم نمی رفتم جنگ؟ اصلا شجاعتشو داشتم؟ نمی دونم اگه یه بار دیگه تکرار بشه جوونای امروز ما اون طور مخلصانه جونشون رو بر می دارن و میرن جبهه؟ کم نداشتیم جوونای دانشجوی پزشکی و مهندسی که وسط درسشون رفتن جبهه و ازشون اسم شهید .... باقی مونده که روی کلاس های درس دانشکده باقی مونده. امروز صبح تو شبکه 2 با یه جانباز خرمشهری به نام عبدالصاحب عبود زاده مصاحبه می کردن. از یه خونواده که شش برادرن و پنج تاشون جانباز و سه تا از ناحیه دست جانباز شدن. چنان با خلوص نیت و شهامت در مورد اون روزا حرف می زد که مو به تنم سیخ شده بود. خیلیه که 8 سال جنگ باشه تو یه کشور ی که تازه انقلاب شده یعنی هنوز از نظر سیاسی ثبات کامل نداره و یک میلی متر از خاکش کم نشده باشه. مقایسه کنید با جنگ های سال های قبل ایران،به خصوص تو دوران  قاجاریه که با هر معاهده ای یه تیکه از خاک کشورمون رو بخشیدن. این روزاست که فکر می کنم یه بار دیگه باید کتاب "دا" نوشته خانم حسینی رو بخونم و خوندنش رو به قدبلند هم توصیه کنم.با این که 30 سال از آزادی خرمشهر گذشته ولی هنوز خاطره اش برای ماهایی که اون روزا رو دیدیم زنده و تازه است.

پی نوشت1: زمان ما همسایه شمالی ایران یکی بود و اونم روسیه. الان همسایه های شمالی ایران شدن 3 تا . ترکمنستان، جمهوری آذربایجان و ارمنستان. هر کدوم هم یه قر و اطواری تو درس جغرافی دارن. اینو دیروز که از خوش خنده سوال می پرسیدم فهمیدم که چقدر سخته درس جغرافی با این همه جزئیات کشور های همسایه ایران. البته خوش خنده یه جدول درست کرده بود و خصوصیات تمام کشورهای همسایه ایران رو توش نوشته بود که با احتساب 7 کشور باز هم یاد گیریش برای یه بچه 11 ساله سخته. با این حال امروز راحت رفت مدرسه. تا ساعت ده که بیاد و به من خبر بده که چه کرده. شنبه هم تاریخ و مدنی داره.

پی نوشت2: دیروز رفتم دنبال خوش تیپ و بعد خوش خنده. با هم رفتیم بیمارستان ملاقات پسردایی. بهتر بود. هنوز مرخص نیست. بعدش هم رفتیم آزمایشات خوش خنده رو برای آماده شدن برای روز پنجشنبه که نوبت بیمارستانشه انجام دادیم. بعدش هم خرید . تا رسیدیم خونه ساعت 6 بود. شام رو همسر جان افتخار دادند. تا بتونم هم خریدا رو جمع و جور کنم و هم از خوش خنده درس جغرافی بپرسم.اما ساعت 9 داشتم از خستگی غش می کردم.

پی نوشت 3: دیشب بعد از این که کارام تموم شد زنگ زدم با مامان و بابام صحبت کردم. یه دفعه دیدم بچه ها هم صف کشیدن تا با پدر جون و مادر جونشون صحبت کنن. بعدش هم خوش تیپ گوشی رو گرفت و حال و احوال کرد. خیلی خوب بود. احساس خوشحالی بابا و مامانم رو از پشت گوشی می تونستم حس کنم. چون مدت ها بود که چهار تایی نتونسته بودیم یه دل سیر با پدرو مادرم حرف بزنیم. اکثرا بیشتر صحبت ها بین من و مامان و گاهی بابا رد و بدل می شه. کلی هم اصرار کردن که برای عروسی 18 خرداد خودمون برسونیم.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 8:42  توسط فروغ دانا  | 
  بالا