حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
این مطلب رو می خواستم روز چهارشنبه صبح بذارم ولی اتفاقی افتاد که بی ارتباط به این پست نیست. فعلا اینو داشته باشید تا با یه پست جدید بیام.

اومدم تند تند یه چیزایی بگم و برم:

1.      امروز امتحانای خوش خنده تموم شد.  خودم می برمش شمال خونه مامان اینا تا یه استراحتی بکنه . جمعه برمی گردم. شاید هفته آینده برای عروسی برادر زن داداشم ،خانوادگی بریم و باهم برگردیم.

2.      همیشه برای رفتن به شمال این روزا دچار مشکل می شیم. از یه هفته قبل دنبال دو تا بلیط اتوبوس برای امروز و یا هواپیما برای امروز یا فردا می گشتم. پارک سوارآرژانتین که از روز شنبه کل بلیط هاش فروش رفته بود. از طریق اینترنت برای ساعت 11 و نیم صبح امروز از آزادی بلیط خریده بودم. در عین حال همسر یکی از همکارا که تو هواپیمایی کار می کنه مصرا برام دنبال بلیط هوا پیما بود. امروز خبر داد که اسم من و خوش خنده رو داده به کادر پرواز یه ساعت قبل تو فرودگاه باشم تا همونجا بلیط صادر بشه. من هم بلیط اتوبوس رو پس دادم. چه خوش شانس بودن اونایی که یه ساعت مونده به حرکت اتوبوس یه دفعه دو تا بلیط از آسمون براشون نازل شد.

3.      یه ساعت رفته بودم جایی. از مسیر هایی رد شدم که شاید ده سالی بود که ازشون رد نشدم. با وجود ترافیک و گرمای هوا حال خوبی  داشت. انگار برگشته بودم به چند سال قبل.

 پی نوشت 1: نکنه از پرواز بعد از ظهر هم جابمونم. یعنی نکنه پرواز کنسل شه. حوصله غرغرای خوش خنده و پدرش رو ندارم.

پی نوشت 2: یادتونه پست سبزی آشی رو؟ این نوشته مخاطب خاص داره. دادای محترم ! نمی خواستم از من عذر خواهی کنید. فقط برام عجیب بود که چطور یه نفر تو دنیای مجازی با خوندن یکی دو تا پست کوتاه می تونه اون نویسنده رو بشناسه. ضمنا صفاتی که من برای نامیدن اعضای خانواده ام تو این وبلاگ به کار می برم بارزترین صفت و فکر می کنم جزو صفات مثبت هستند. به هر حال از این که به من سر می زنید خوشحالم.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد ۱۳۹۱ساعت 8:8  توسط فروغ دانا  | 
  بالا