حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 
من چهارشنبه با خوش تیپ و مامانش رفتم شمال. اولش خوب بود.عروسی روز پنجشنبه رو هم رفتیم اونم بد نبود ولی آخرش به خوبی و خوشی تموم نشد. به دلیل این که خوش تیپ همیشه یه ذهنیتی از مراسمی که می خواد توش شرکت کنه برای خودش می سازه که وقتی مثل اون نمی شه انگار من مقصرم و کاسه و کوزه رو سر من می شکنه. به همین دلیل ما زودتر از عروسی پاشدیم در حالی که هنوز مراسم ادامه داشت با خوش خنده و مادر شوهرم برگشتیم خونه بابا اینا. ولی مامان و بابام تا آخر مراسم موندن. ادامه بحثی که از اونجا بین من و خوش تیپ شروع شده بود تا خونه بابا اینا هم کشیده شد و ما در حضور فقط مادر شوهرم شدیدا با هم دعوا کردیم. نتیجه دعوا حرکت بی منطق ما صبح زود جمعه و دلخوری مامانم اینا از ما شد. جالبه که یه دلخوری هم بین ما و مادر شوهرم ایجاد شده. من خیلی عصبانی و گیجم. فکر می کنم تو این زندگی خیلی جاها کوتاه اومدم که این مورد هم یکی از همین هاست. نتیجه استرس من اینه که مریض شدم. با خوش تیپ قهرم. از دو تا مامان ها دلخورم. دلم می خواد یه جایی برم که فقط خودم باشم و خودم. تنهایی فکر کنم ببینم چه گلی باید به سرم بگیرم. قانونی وجود داره که بدون ط.ل.ا.ق بشه جدا از هم زندگی کرد؟ فکر می کنم باید یه مدتی روش دوری و دوستی رو پیش بگیرم.

پی نوشت: چهارشنبه مدیر مستقیم من با معاونت نیروی انسانی سازمان در مورد کارم صحبت کرده. اون گفته که ح.ر.ا.س.ت چند مکاتبه مشابه نامه من  انجام داده که اصلا روند درستی نیست. و قرار شده کارم رو دو معاون اصلی پی گیری کنند. توکل به خدا.

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:4  توسط فروغ دانا  | 
  بالا