|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
حالا گذشته از همه اینا یادتون که هست در مورد همسایه گفته بودم و این که اجازه نمی دن من ماشینمو بیارم تو حیاط؟ عصرا که می رسم خونه چون دور و برمون شرکت زیاده اصلا تا ساعت ۵ تو کوچه جا نیست. مجبورم ماشین بیارم گوشه حیاط و بعد از ساعت ۵ ببرم بیرون. ماشینم اصلا مزاحم کسی نیست. طبقه دوم هم با این مساله مشکلی ندارند. دو سه هفته قبل یه شب جمعه ای ساعت ۷ تصمیم گرفتیم بریم بیرون و هم یه دوری بزنیم و هم شام بخوریم. اومدیم تو پارکینگ که بریم دیدیم سه تا ماشین مزاحم تو پارکینگ هستند و ما نمی تونیم ماشین رو ببریم بیرون. آیفون طبقه اول رو زدیم که بیان و ببرن . دختر ش هم با مهمونا اومد پایین . من کناری ایستاده بودم و داشتم به باغچه آب می دادم و اخمام تو هم بود .گفت : فروغ خانم چیزی که نشده ماشین مهمونامون تو پارکینگ خودمون بوده
گفتم مگه پارکینگ شما چند تا جا داره الان ۴ تا ماشین تو پارکینگه. خلاصه مثل این که صدامون بلند بوده و مهمونا و مادرش شنیدن. دیروز داشت تلافی اونو سرم در میاورد. زنگ زد به منی که خودم عصبانی هم بودم و با لحن بدی گفت شما یه پارکینگ دارید و حق ندارین ماشینو بیارین تو . ( دقیقا تا قبل از خریدن ماشین من همیشه ماشین اضافه تو حیاط و پارکینگ پارک بود)گفتم می بینید که کوچه جا نداره. گفت به من مربوط نیست. حتی مزاحم و حتی یه دقیقه هم نمی تونین ماشین رو بیارید تو حیاط. وگرنه من قفل درو عوض می کنم و کلیدو به شما هم نمی دم. دیگه حرفش واقعا خنده دار بود. ضمنا طبقه دوم هم با کار شما مخالفن.بعدش هم در حین صحبت گوشی رو درق کوبید. از دومی ها پرسیدم گفتن نه ما اصلا مخالفتی نداریم. اما حوصله جر و بحث هم با اولی ها رو دیگه نداریم. خوش تیپ عصبانی شد و داشت می رفت پایین که گفتم تو اصلا دخالت نکن. رفتم ماشینو بردم تو کوچه. موقع برگشتن زنگ در طبقه اولو زدم . نوه اش که یه مهندس سی ساله است درو باز کرد . گفتم تشریف دارند؟ گفت بله. رفت و اومد گفت حمامند.دروغ دیگه از این بالاتر؟ گفتم سلام منو به مادر بزرگتون برسونید بفرمایید جای مادر بزرگ من هستند. چون خداحافظی نکرده گوشی رو کوبیدن اومدم خدا حافظی کنم. ضمنا حسب الامر ایشون ماشینو بردم تو کوچه. اگه یه بار بیام و ببینم یه ماشین اضافه تو پارکینگه دیگه با گفتگو موضوع رو حل نمی کنم زنگ می زنم پلیس ۱۱۰. گفت چشم.
اومدم بالا به خوش تیپ گفتم یا میری تو یه برج خونه می گیری که همه از یه قانون شهر وندی واحد تبعیت می کنن یا میری جنوب شهر یه حیاط کلنگی کوچیک می گیری باز سازی می کنی و منو بچه ها رو می بری توش. فرمود فروش این آپارتمان با تو خرید بعدی با من!
پی نوشت: وقتی میام و پیام هاتونو می خونم که چطور مثل یه خواهر و برادر واقعی نگران منید یه حالی می شم. ممنونم از این همه همدردی. ولی زندگی واقعی همینه دیگه. ازش گریزی نیست. خواه نا خواه من هم عیب هایی دارم ولی گذشتم از خوش تیپ خیلی بالا تره. یه چیز دیگه هم هست این که خانم های تحصیل کرده توقعشون از شو هرای تحصیل کرده بالاتره و دیگه این که وقتی از دواجی از روی انتخاب و دوست داشتن بوده خودخواهی های یه طرفه و طرح چار چوب هایی که مطابق میل یک طرف هستش برای طرف مقابل خیلی سخته.
|
|