|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
1. من بد نیستم. مثل همیشه نمی تونم با بعضی از مسائل کنار بیام . مامانم از اون روز تا حالا به من زنگ نزده و فقط خواهرم دوبار تلفن کرده و خواسته از حال ما با خبر بشه . اونم می دونم به خاطر ماموریت از مقامات بالا بوده.
2. شب جمعه خونه همون دوستم که متخصصه، از شوهرش جدا شده و دخترش هم سن قدبلند و دانشجوئه خانوادگی دعوت شدیم. خیلی مایل به رفتن نیستم. به دلیل همون قوانینی که خوش تیپ میذاره و فکر می کنم تو اون مهمونی بعضی اشربه باشه که محیط مهمونی رو خراب کنه. تازه صبح پنجشنبه هم به همراه خوش خنده از صبح بیمارستانم و احتمالا دل و دماغی برای رفتن ندارم.
3. وضعیت کارم هنوز مشخص نیست. دارم تصمیم می گیرم برگردم به محیط کار قبلیم تا این همه استرس رو تحمل نکنم ولی دو مدیر مستقیم من اجازه نمی دن .
4. آلرژی فصلیم شروع شده . کمی زودتر از هر سال. تقزیبا از سال 74 که نقل مکان به یه خونه قدیمی ساز کردیم که کفش موکت بود من آلرژیم شروع شد و از اون به بعد درگیرم. این اواخر از تیر ماه بود تا اوایل مهر .یکی دو شبه دم صبح با عطسه و سرفه منو از خواب بیدار می کنه. یه دفعه شروع می شه و دو سه ساعتی طول می کشه.
5. از زمانی که مقرر شد سطل های زباله طوسی برای زباله های خونگی نصب کنن، درست دم در خونه مون یه دونه نصب شد. همون اوایل پی گیری کردیم که جابه جا بشه و نشد. تا این که از بهمن سال گذشته شروع کردم به زنگ زدن به شهرداری ناحیه. یعنی از روی سایت که رزومه همه مسوولین رو گذاشته بودن با معاون و رییس دفتر و مسوول خدمات شهری حرف زدم. هی به من قول دادن و هی انجام نشد. دیروز با معاون مجدد صحبت کردم . گوشی که تو دستم بود با خط دیگه با یه نفر صحبت کرد. بعدش به من گفت امشب درستش می کنند. به خوش تیپ که گفتم ، گفت فکر نکنم. تا ده شب خبری نبود. صبح که اومدم تو کوچه ، دیدم سطل رو برداشتن سیمان ها و ریل زیرش رو تخریب کردن و احتمالا یکی دو روز آینده می برنش ته کوچه و نصب می کنن. حالا که با شهرداری ناحیه سلام و علیک دارم، می خوام به عنوان تشکر یه روز برم پیششون و ببینم جای این سطل رو که حالا خالی شده می شه زنجیر بکشم و برای خودم یه پارکینگ اختصاصی درست کنم. چون درست تو یه فرورفتگی چسبیده به دیوار حیاطمونه. خوش تیپ که می گه نمی شه ولی خدارو چه دیدین؟ کار نشد نداره. حداقل می شه تلاشش رو کرد.
6. قدبلند از 28 خرداد امتحاناش شروع می شه. با دو تا از دوستاش تو کتابخونه دانشگاه درس می خونن. انشا ء الله که مفید باشه. می گه تو خونه نمی تونم درس بخونم. در صورتی که اتاقش بهترین اتاق و خیلی دلبازه. جوونه دیگه نمی شه سر به سرش گذاشت.
|
|