|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
تقریبا یک سال از شروع رانندگی مجدد من میگذره. گفتم بد نیست تاریخچه رانندگی من رو شما هم بدونین.
1. من سال 68 و زمان دانشجوییم گواهینامه گرفتم. با 15 جلسه تمرین و همون بار اول. بعدش هم چون من تهران بودم و بابا اینا شمال گاهگداری که می رفتم شمال یا اونا می اومدن تهران پشت ماشین بابا می نشستم. اون موقع هیچ ترس و واهمه ای از رانندگی نداشتم. بعد هم ازدواج کردم و همیشه یه ماشین داشتیم که فقط یه تجربه رانندگی سه ماهه تو همون سالی داشتم که خفاش شب و ماجراهاش پیش اومده بود. عصرا با ماشین رنومون از خونه مون تو منطقه 2 تو شلوغی و ترافیک می رفتم منطقه 10. ساعت 4 می رفتم ساعت 8 شب برمی گشتم. اون موقع یادمه کل سه ماهی رو که رفت و آمد می کردم دلهره داشتم. تا یه شب سرد دی ماه ،از فرعی در اومدم که برم تو اصلی یه ماشین خطی اومد زد به من و من رو کوبوند به یه ماشین پارک شده و خودش رفت. یه وضعی شده بود که نگو. اون ماشینه مال صاحب بنگاه رو به رویی بود. من به یه بدبختی از در سمت مقابل بیرون اومدم و تا اومد یه چیزی بگه گفتم بذارین به شوهرم زنگ بزنم بیاد. ضمنا اگه اومد خیلی داد و بیداد نکنید چون بد اخلاقه و به ضررتون می شه. موبایل هم که نداشتیم. بعد از مدتی ،از دور دیدم خوش تیپ داره میاد و قدبلند 4 ساله رو که تو دستش یه سیب گاز زده است داره دنبال خودش میاره. اومد و با صاحب بنگاه حرف زد و کار به پلیس و بیمه کشید. تا ساعت 11 شب لرزیدیم و نتیجه نهایی و خوب این ماجرا این شد که درست تو همون کوچه ای که من ازش بیرون اومده بودم یه آپارتمان نوسازی برای خرید پیدا شد و ما تا عید قولنامه اش کردیم. هر چی هم که خوش تیپ اصرار کرد بعد از اون سوار ماشین بشم نشدم که نشدم. اون موقع وضع مالیمون جوری نبود که دو تا ماشین داشته باشیم. بعدش هم که یه خورده وضعمون بهتر شد من نخواستم.
2. تا سال 89 . به اصرار خوش تیپ برای پراید ثبت نام کردم. من هم که فکر این بودم که قدبلند تو سال 90 گواهینامه می گیره و ماشین می خواد قبول کردم. آخرای فروردین زنگ زدن که ماشینتون حاضره. با خوش تیپ رفتیم و همسر جان ماشینو آورد خونه و ماجراهای من بعد از اون شروع شد. ماشین پارک شده موند. چون من اون اعتماد به نفسو برای روندنش نداشتم. از ماشین می ترسیدم. 7 جلسه تمرین گرفتم و قرار بود 17 و 18 اردیبهشت مربی بیاد خصوصی و با ماشین خودم بهم تعلیم بده. روز 17 اردیبهشت 90 با سلام و صلوات ماشینو از پارکینگ آوردم بیرون . تو کوچه منتظر مربیم بودم که زنگ زد و گفت شوهرش تصادف کرده و نمی تونه بیاد. ما رو می بینی؟ زنگ درو زدم و گفتم خوش تیپ جان بیا و ماشینو ببر تو پارکینگ. گفت نه . حالا که بیرونی ببر و یه دوری بزن. خودت تنها. یادمه نمایشگاه کتاب بود و شلوغ تر از روز عادی. رفتم و 10 دقیقه ای رانندگی کردم. برگشتم در خونه . پاهام داشت می لرزید. خوش تیپ اومد و بردش تو.
3. تا یه ماهی ماشین تو حیاط خونه بود و هر وقت که می خواستم ببرم بیرون چون دست فرمونم خیلی خوب نبود یه دردسری داشتم. تا این که طبق این پست ماشینو بردم تو کوچه. برای رفت و آمدام راحت تر شدم ولی هنوز اون اعتماد به نفسو نداشتم. خوش تیپ هم خدا عمرش بده شیرم می کرد که صبح های جمعه قدبلندو ببرم امتحانای قلم چی . یا خریدای خونه رو خودم انجام بدم یا خوش خنده رو خودم ببرم بیمارستان. یواش یواش ترسم از رانندگی ریخت ولی هنوزم مشکل پارک کردن دارم که اونم قابل حله .اونم این طوری که پایین تر می گم.
4. یه روز بعد از ظهر رفتم بیمارستان. اون وقت هنوز نمی دونستم که اگه کارتمو نشون بدم می تونم چند دقیقه ای تو حیاط بیمارستان پارک کنم. دو سه دور دنبال جای پارک گشتم و یه جا پیدا کردم ولی مگه تو اون خیابون سرازیری و شلوغ و جای تنگ پارک کردن کار من بود؟ البته که نه! با خونسردی به راننده ماشین جلویی که تو پارک بود گفتم حاج آقا برام پارک می کنین؟ گفت بلد نیستی دخترم؟ گفتم بلدم. فقط گردنم درد می کنه. ( این کلکو خواهرم یادم داد. امون از نابلدی که آدمو وادار به دروغ می کنه). هیچی دیگه پارک کرد و بعدش هم خوش خوشان کارمون تموم شد و برگشتیم خونه.
5. رفتم تو پارکینگ رستوران حاتم تو ظفر. اصلا قرارو با دوستام اونجا گذاشتم که جای پارک وسیعی داره. اما فقط یه جای کوچولو پیدا کردم. مسوول پارکینگ تا اومد گفتم : آقا. من خیلی دیرم شده. پارک می کنین تا من دوستامو پیدا کنم؟ یه نگاه عاقل اندر سفیهی به من کردو گفت: بلد نیستین؟ ( ای بابا !چه گیری کردم ها ) خلاصه اون روز هم به خوبی تموم شد.
6. ماشینو به میمنت و مبارکی یا من یا قدبلند از چند جا با اشیا ساکنی نظیر در پارکینگ، دیوار، میله گاز، تیر برق و ... مماس کردیم . خط و خطوطی روش افتاده ولی تصادفی نیست.
7. تا امسال که تصمیم گرفتم آرم بگیرم و بیارمش اداره. ما تو اداره دو تا پارکینگ داریم یکی تو حیاطه و یکی تو زیر زمین که برای ورود و خروج هر لحظه امکان داره با عابر پیاده، موتور، اتوبوس یا تاکسی برخورد کنی. وقتی می خواستم ماشینو از 19 فروردین بیارم به مسوول پارکینگ ها گفتم برای ماشین من جا هست؟ امید وار بودم بگه نه . یا بگه تو حیاط. گفت بله یه جا تو زیر زمین داریم. حالا از من انکار و از اون اصرار. که این پارکینگ مال مدیراست. تو دلم گفتم بابا جان کدوم مدیر؟ همون حیاط خوبه. گفت اصلا و ابدا. حالا من همین ماشینو میارم و می برم. بین کلی موتوری و اتوبوس . از یه رمپ خیلی سخت میرم پایین و میام بالا. ( فقط یه بار تو پارکینگ اداره سپر عقبو زدم به یه ستون! نمی دونم چرا ندیدمش البته کسی هم نبود تا منو ببینه. فقط فکر کنم دوربینای حراست ثبتش کردن. ). عصر ها تازه تو کوچه که جا نیست در خونه رو وا می کنم و می برم تو حیاط و دو باره غروب میارم بیرون.
8. خوش تیپ جان! هر چند که این جا رو نمی خونی .به خودت هم گفتم که همه اینا رو مدیون تو هستم. تویی که میگی اگه زن می شینه پشت فرمون باید خودش کاراشو بکنه.خودش بنزین بزنه. خودش بره کارواش . اوایل گریه ام می گرفت ولی الان نه. خوشحالم. فقط هنوز کمی تو پارک کردن مشکل دارم که اونم قابل حله و کمی هم تو پنچری. اونم انشاء الله پیش نمیاد. رانندگی باعث شده دقایقی رو تو ماشین تنها باشم و در حالی که تو افکارم غرقم ، آهنگ های مورد علاقه ام رو که تو برام ضبط کردی گوش بدم. خودم آقای خودم باشم و خودم خانم خودم. هی یه آهنگو ده دفعه گوش کنم و هیچ کس نباشه که سلیقه اش با من فرق کنه. تو باعث شدی که اعتماد به نفسمو تقویت کنم و دیگه احساس اینو نداشته باشم که مگه از خانم های دیگه چه چیزیم کم تره؟
پی نوشت: دیروز رفتم جلسه. یکی از اون آدمای مذکور رو هم دیدم. اصلا به روی خودم نیاوردم. تو جلسه صحبت هم کردم در حالی که روم به طرف اون بود و اوشون بودن که سرشون رو انداخته بودن پایین.
|
|