حکیم بانو
 
 
زندگی من و خانواده ام
 

سلام ادامه مطلب رمز ندارد.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۱ساعت 9:26  توسط فروغ دانا  | 

ادامه مطلب رمز ندارد

فقط برای اینکه با هر جستجویی به این متن رجوع نشود در ادامه مطلب نوشته شده است.

سعی کردم با توجه به مطالعاتم، مستندات و تجربه ام به موضوع بپردازم. پس رک بودن مرا در تشریح موضوع مورد بحث ببخشید.


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۱ساعت 7:43  توسط فروغ دانا  | 

روز پنجشنبه 18 فروردین تولدم بود. 55 سال تمام شد. اگر بگویم به چشم بر همزدنی گذشت درست نیست. به خصوص از زمانی که عقل رس شدم و همه چیز را می فهمیدم به اندازه ثانیه ثانیه اش فراز و نشیب داشتم.

بعضی از هم سن های من عروس و داماد دارند و گاهی نوه. ولی هنوز پسرم تن به ازدواج نداده دختر جان هم که برایش زود است.

سیل تبریک های پیامکی از بانک و همراه اول و محل کار روز 15 فروردین برایم رسید. چون پدر جان خدابیامرزم سه روز شناسنامه ام را بزرگتر گرفت. بعدا گفتند همین طوری!! میخواستم روند باشد.

تلفن و پیام های دوستان و فامیل و آشنا ازشب قبلش تا همین الان. دو تا عمه های ناتنی همسر برایم تو واتساپ status گذاشتند. به حرف و به عمل همیشه علاقه شان را به من نشان دادند.

 و اما دیگر این که در این 20 روز اول سال سه فیلم را در سینما دیده ام.

"سگ بند" رو هر 4 نفرمان رفتیم 6 فروردین ماه سینما آزادی. بد نبود.کمی خنده دار و کمی جلف. فکر می کنم فوت مرحوم سیروس گرجستانی در اوایل فیلم کلا داستان را تغییر داد.

"شادروان" رو من و دختر جان 18 فروردین بعد از اتمام شمع و کیک و دست و هورای تولد رفتیم سینما فرهنگ. صدای خنده های تماشاچی ها بیشتر ما رو به خنده مینداخت تا طنزهای کلامی و موقعیتی خود فیلم.

"موقعیت مهدی" رو دیروز تو سینما آزادی با دختر جان دیدیم. یک روایت شاید مستند گونه . دخترکم اشکش بند نمی آمد. فیلم را پسندید. من قبلا کتاب های نیمه پنهان ماه را که با همسران شهدا گفتگو کرده بودند خوانده بودم. ولی نمی دانستم که پیکر هیچ کدام از برادران با.کر.ی هیچوقت پیدا نشده. خدا رحمتشان کند.

 

 |+| نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین ۱۴۰۱ساعت 7:26  توسط فروغ دانا  | 

دیروز یعنی 9 فروردین 1401ساعت 8 صبح دخترم 21 ساله شد. امروز اولین روز ورود به 22 سالگیش است.

دختر بانمک، باهوش، عاطفی و عاقل من ای کاش می توانستم این خانه را به تو نشان دهم و تو از عمق دوست داشتنم و علاقه ام نسبت به خودت آگاه شوی. ولی اینجا خانه مخفی من است و می خواهم مخفی بماند.

وقتی برادرت مهد کودکی بود یک روز تولد حضرت فاطمه، در مهد کودک به دخترانی که اسمشان فاطمه بود و به تمام بچه هایی که اسم خواهر یا مادرشان فاطمه بود جایزه دادند.

پسر جان آن روز مغموم به خانه برگشت و به من گفت تو که اسمت فاطمه نیست ولی برای من یک خواهر بیاورید که اسمش را فاطمه بگذاریم.

فکر بچه دوم را برادرت در ذهن ما وارد کرد ولی تا تو به دنیا بیایی دیگر برادرت کلاس دوم بود.

اسمت هر چند قرآنیست ولی فاطمه نیست. من برای هر دو فرزندم یک اسم مذهبی(غیر شناسنامه) انتخاب کردم که حاج آقا(پدربزرگ همسر که به رحمت خدا رفته اند) بعد از خواندن اذان و اقامه در گوش بچه هایم اسم مذهبیشان را هم گفتند. و صد البته که اسم مبارک فاطمه در گوش تو خوانده شد.

با هم افتادیم و بلند شدیم. راه زیادی را تا اینجا آمدیم. و راه زیاد دیگری را در پیش رو داری.

می دانم که با برنامه کار می کنی. برای آینده ات هدف گزاری کرده ای.

تو خورشید خانه ما هستی دختر عزیزم. خنده هایت نور زندگیمان است. خصلت هایت را هم از من و هم از پدرت به ارث بردی و خصلت های زیادی داری که مخصوص خودت است.

گاهی برایم مثل مادر می شوی. وقت هایی گوش شنوایی هستی برای درد دل هایم. مرسی که هستی و ممنون که حرفهایم و غرغرهایم را می شنوی و به من آرامش می دهی.

آرزوهای زیادی برای هر دویتان دارم.

سعادت و آرامش و موفقیتت را همیشه و در همه حال از خدا خواسته ام.

ورودت به 22 سالگی مبارک دخترک بانمک و خنده روی من.

 

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم فروردین ۱۴۰۱ساعت 9:27  توسط فروغ دانا  | 

سال نوی همه دوستان و آشنایان و خوانندگان روشن و خاموش مبارک

براتون آرزوی سلامتی سربلندی و آرامش می کنم

از امروز اومدم سرکار

به همین راحتی هفته اول تعطیلات گذشت.البته من 28 هم سر کار بودم.

29 اسفند با حضور پدر شوهر مراسم سال تحویل انجام شد. برای شام لازانیای گوشت و لازانیای اسفناج و حلیم بادمجان درست کرده بودیم. لازانیا با مدیریت دختر جان بود و بسیار خوشمزه و عالی همین طور حلیم بادمجون. دلتون نخواد.

با کلی سبک و سنگین کردن و بحث و ... دوم فروردین من و دختر جان به تنهایی راهی ولایت شدیم. صد البته که همسر جان ناراحت بودند. چون اصرار داشتند که همه با هم به اضافه پدرشوهر و یک عمه ناتنی ایشان برویم منزل خودمان تو شمال. و من مخالف صد درصد بودم چون با این سرما و بارندگی تا دو روز خونه گرم نمی شد. باید غرغر و لرزیدن و چیزای دیگه رو تحمل می کردیم.و باید همین پذیرایی و بشور و بپز و مهمونداری رو اونجا انجام بدم. ضمنا باید بین منزل مادر و خودمون در رفت و آمد باشم که برام خیلی سخت بود.

این شد که فقط من و دختر جان راه افتادیم . به لطف مردم همیشه در صحنه راه 4 ساعته رو 8 ساعته رفتیم. صلوات و درود فرستادیم به روح رفتگان اون شهری که میوه و روغن اون میوه ای رو میفروشند که خداوند به اسم آن تو قرآن قسم خورده- معمایی شد- . چون مسوولان اون شهر اجازه نمیدن بزرگراه اون شهر به بهره برداری برسه.

به مادر رسیدگی کردیم. پرستار جدیدش بدک نیست . آروم و مهربون و خوش روئه. خداروشکر به مامان میرسه. آرامش داره مامانم. البته متوجه شدم که این پرستار هم مشکلات جسمی و درد مفاصل داره و بعضی کارها براش سخته. ببینیم در آینده چی میشه.

زخم بستر مامانم 60 درصد بهتر شده. ولی هنوز دو هفته ای کار داره.

روزی دو بار مامانم رو به زور از تخت آوردیم پایین و راه بردیم. چون ضعیف شده راه رفتن براش یه معضل بزرگه.

بعضی کارها رو خواهرم میترسه انجام بده یا چون خودش گفته که نمی تونم و میترسم به همین خاطر مامان هم تمایلی نداره که خواهرم با کمک پرستار مثلا راهش ببرن.

ولی فشار روی همگی ما هست. اگر مواظبت نکنیم یه دفعه شعله ور میشه آتیش خستگی. نباید این اتفاق ها بیفته. این روزا متوجه شدم تو فامیل و دوستان تقریبا همگی با مشکلات نگهداری حداقل یک سالمند دست و پنجه نرم می کنند.

تو یه پست جداگونه خواهم نوشت این مسایل رو.

سلامت و سربلند باشید و آرامش داشته باشید

 

 

 

 |+| نوشته شده در  شنبه ششم فروردین ۱۴۰۱ساعت 8:35  توسط فروغ دانا  | 

هر چقدر هم آدم زودتر کارای عیدشو انجام داده باشه، هر چقدر برنامه ریزی کنه باز هم نزدیک به عید یه شتابزدگی در همه جا دیده میشه. خیابونای تهران شلوغ شلوغ. ترافیک. مردم پیاده. دستفروشا در حال فروش اجناسشون.

من از یه هفته قبل از عید تو ماه اسفند بیشتر لذت می برم تا خود عید.البته به جز ترافیکش.

اگه بتونم خیلی از کارا رو پیاده میرم انجام میدم.

خداروشکر کارام تموم شده بجز خرید سفره هفت سین که اونم 28 اسفند انجام میدیم.

همسر هنوز ولایته تا آخر هفته میاد.

سفرا آزاد شده ولی ما تصمیم به سفر به جاهای دیگه نداریم. چون واقعا هنوز خطر ویروسه هست. مردم هم در زدن ماسک بخصوص تو سفر دچار سندرم فراموشی می شن.

دیروز دخترجان به همراه دوستانش که از دوران راهنمائی با هم بودن و الان هر کدوم یه جایی دانشجو هستند برای یه دوستشون یه تولد سورپرایزی تو خونه اون یکی دوستشون گرفتن. 27 اسفند تولدش بود ولی اینا زودتر جنبیدن. رو هم پول گذاشتن و یه دستبند طلای خیلی ظریف گرفتن. کیکش رو هم دختر جان درست کرد و از خونه برد. بله یه همچین دختر جانی ما داریم. شب هم برادرش رفت دنبالش و اومدن خونه.

مامان تا حدی راه افتادن خدا رو شکر . زخم بسترش در حال ترمیمه ولی هنوز حداقل دو هفته ای کار داره. خودش خیلی ضعیف شده. پرستار جدیده خیلی آرومه زیادی آرومه. من زنگ میزنم حتی صبح، گوشیو برمیداره کوتاه سلام و احوالپرسی می کنه اگه مامان حتی در حال چرت زدن باشه میگه حاج خانوم خوابند و بعد درق گوشیو میذاره. من به خواهرم زنگ میزنم میگم این جوری شده اون تحقیقات لازم رو انجام میده که آره حال مامانم خوبه و من مثلا دو ساعت دیگه زنگ میزنم. عادتا همه شون بعد یه مدتی شروع می کنن به نق و نوق کردن. تازه پرستارایی که از سالمند روی تخت (طبق تعریف خودشون) نگهداری می کنند 20 درصد بیشتر حقوق می گیرند. دیروز برادرم می گفت این پرستاره گفته دستم درد می کنه حاج خانومو که جابه جا می کنم درد دستم بیشتر میشه. به برادرم گفتم بهشون بگو زمانی که مصاحبه شدی و قرارداد امضا کردی میدونستی مادر ما هنوز بستریه روی تخت - تازه ما تخت بیمارستانی با تشک مواج برای مامان خریدیم- پس اگر ازقبل درد دست داشتی یا مشکلی داشتی نباید میومدی تو همچین خونه ای. به هر حال با آگاهی اومده . خواهرم می گفت برای روزای مرخصی رفتنش با یکی از پرستارای قبلی مامانم خودش هماهنگ می کنه.

براتون آرزوهای خوب خوب دارم. سلامتی، سربلندی و آرامش در مواجهه با اتفاقات زندگی رو همیشه تو دعاهام برای همه میگم. شروع سال 1401 پیشاپیش مبارک.

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند ۱۴۰۰ساعت 7:37  توسط فروغ دانا  | 

افراد شاغل ساعات زیادی رو خارج از منزل میگذرونن. اگر حضور داخل منزل رو با خواب حساب کنیم یک سوم کل روز و یا یک دوم ساعات فعال زندگی برای افراد شاغل در محیط سازمانی میگذره. چه خصوصی کار کنی و چه دولتی به هر حال محیط کاری مشمول یکسری قوانین خارجی و یا داخلی میشه.

علاوه بر اون رفتارهای شخصی و  سازمانی هم در ارتباطات در محیط کار موثره.

 سی ساله که دارم تو محیط دولتی کار می کنم و البته محیط های خصوصی مرتبط رو هم دیدم.( طبق مدرکم من در 35 سال خدمت بازنشسته میشم. الان سن بازنشستگیم نیست). اصلا خودم سه سالی کار خصوصی در کنار کار دولتی داشتم. تجربیات من کم کم به دست اومده. الان هم ادعا نمی کنم خدای رفتارهای سازمانی هستم. ولی یه اپسیلون تجربیاتی در این مورد دارم.

رفتار سازمانی در هر رده ای مختص خودشه. برای رده کارشناس با رده مدیران فرق داره. در گروه مدیران هم که مدیران پا.یه ، میا.نی و ار.شد داریم. رده بندی اگر درست باشه و افراد واجد شرایط "بدون سفارش ، بدون پارتی" در اون جایگاه قرار بگیرن کارها بهتر پیش میره. اگر رسیدن به جایگاه مدیریتی سلسله مراتبی باشه یعنی از کارشناسی به رده پا.یه، بعدش میا.نی ، بعدش ار.شد یعنی سازمان رو به جلو حرکت می کنه.

بدنه اصلی هر سازمانی بدنه کارشناسیش هستش. کارشناسان خوب، با درایت و ایده پرداز می تونن بازوهای قوی برای مدیرانشون باشن.

در کنار همه اینها باید همه افراد سازمان بتونن مدیریت تغییر،مدیریت زمان، مدیریت بحران و مدیریت منابع رو با تعاملات پیش ببرن. اگر جایی این تعاملات کمرنگ بشه هم افراد اذیت میشن و هم سازمان دچار چالش میشه.

تو یکی دو ماهه اخیر تو محیط کاری جدید بین دو نفرسوء تفاهم ایجاد شد. خودشون حرفی به کسی نزدن (البته یکی دو هفته که گذشت جدا جدا به من گلایه اون یکی رو کردن) از رفتاراشون و بی محلی هاشون به هم بقیه متوجه شدن. بعد فکر می کنید چی شد؟ بقیه افراد بدتر آتیش انداختن به انبار کاه و ارتباط سازمانی این دو نفر رو به افول رفت.

یه روز به یکیشون که رییس اداره ای بود گفتم کل مشکلاتتون رو بشین برام تعریف کن. گفت و من گوش کردم و یادداشت کردم. بعدش  به اون یکی که مسوولیت دفتری داشت پیشنهاد دادم برام تعریف کنه. اونم گفت و من شنیدم و یادداشت کردم.

به اولین نفر که هم سمت بالاتری داشت و هم بزرگتر بود نتیجه رو گفتم که به نظرم کل مسائل سوء تفاهم و برداشت نادرست از رفتارهای همدیگه است. اگه بخواد ادامه پیدا کنه به نفع هیچکدومتون نیست. بهتره در حضور من با هم حرف بزنن زمانی خارج ساعت اداری که اگه صداشون هم بلند شد  کسی نشنوه.

خوشبختانه استقبال کرد. در حضور من با هم حرف زدند سنگاشونو واکندن. گاهی تند شدن گاهی آروم حرف زدن. این یکی سر حرفی که زده بود عذرخواهی کرد. اون یکی سر رفتاری که کرده بود معذرت خواست. بعد چی شد؟؟ روبوسی؟؟؟ نه دیگه هم وضعیت ویروسه این وسط مطرح بود هم مسائل شرعی چون یکی خانم بود و اون یکی آقا

تموم شد و رفت. این وسط هم یکی به نفع حکیم بانو شد. که یه سازمانو از بحران نجات داد. واقعا بحران بودها چون همه مون گیر افتاده بودیم سر لجبازی این دوتا.

پی نوشت: در سلسله مراتب کارای خونه، خونه تمیزه ولی کارای کوچیکی داشتم که انجام شد.

خرید کردم دیروز.(هنوز خریدای آجیل و شیرنی و سبزه و ماهی مونده برای هفته بعد)

امروز مثل هر سال برای روزای عید چند تا کارای غذایی می کنم. مایه کلم پلو، مایه لوبیا پلو، حلیم بادمجون، مایه ماکارونی درست می کنم. میذارم تو فریزر. فردا تمیزی هفتگی و پس فردا وقت آر.ا.یشگا.ه انشاءالله.

 |+| نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 7:58  توسط فروغ دانا  | 

اینجا دوباره شروع به نوشتن کردم. فقط برای خودم و دل خودم. چون الان همه چیز رو نمیشه از همگان خواست. نمیشه به همه گفت. آخه دیگه سنی از من گذشته. عید که تموم بشه دو تا شمع 5 رو باید کنار هم بذارم و فوت کنم . انشاالله اگر که باشم. الان خودم دیگه درد دل بشنو شدم تا درد دل بگو. مشاوره میدم به خیلی ها ولی این دلیل نمیشه که منم چیزی ذهنمو قلقلک نده.

گاهی چیزکی برای دخترم تعریف می کنم. گاهی برای پسرم. گاهی برای همسرم. گاهی برای خواهر و برادر. ولی با توجه به شخصیت های مختلفشون و برداشت های متفاوت به این نتیجه میرسم که باید خیلی چیزها رو نگهدارم برای خودم. پس چه جایی بهتر از این دفتر مخفی خودم.

مشکل مامان نیست. رو چشم همه ما جا داره مامان. اینقدر والدین به بچه ها و وابستگان جدید بچه ها بعد از ازدواج محبت می کنن که هرکاری همه بکنن خیلی کمه بازم. مشکل شرایط به وجود اومده است از شرایط سالمندی مادرم.

این که همه خودشون رو حق به جانب میدونن. این که تو بوق و کرنا می کنن کاراشونو برای همدیگه. اینکه مامانم خسته شده از وضعیتش و گاهی انرژی روحی کم میاره برای همکاری.

یکی از وابستگان به من میگه شده که اخم و تخمشو ببره خونه و همسر و فرزندانش ناراحت بشن و دلخوری پیش بیاد.میگم بهش نکن عزیز من اونا چه گناهی دارن؟

به اون یکی می گم داری میری پیش مامان چه اشکالی داره مایحتاج مامانو  لیست بگیری از پرستارش و بخری سر راهت. حتی بارکشی هم نداری. میوه و سبزیجات و صیفی جات که دو متر اونورتره، سوپر اینوریه، بهداشتی هم که چهارمتره فاصله اش . برنج و چای مخصوص رو هم که سالیانه خریده مامان از قبل. میگه نمی تونم. من خرید خونه خودم رو هم یکی دیگه می کنه. من خرید نخواهم کرد.!!!!

میگم رفتی اونجا از پرستار بپرس شام میخواد چی درست کنه. تا شماها اونجا هستید کارای شام و تا حدی ناهار فردا رو انجام بده. ملافه ها رو بشوره پهن کنه. یه نگاهی بنداز تو یخچال و کابینت مامان. ببین چی هست و چی نیست. میگه اینا ربطی به من نداره. پس برای چی پرستار گرفتیم؟ این همه پول بهش داده میشه که همین کارارو بکنه دیگه.

میگم چرا هر روز سر یک ساعت خاص میرید چای و شیرینی میخورید سر ساعت خاص برمیگردید. این طوری هم مامان چشم به راهه و اگه نشه که برید اذیت میشه هم پرستار بدعادت میشه. گاهی میرید برای کاری بیرون یه سری هم تو ساعتی غیر از اون ساعت هر روز برید ناگهانی سر بزنید. میگه من کارای اداری و بانکیم رو هم یکی دیگه انجام میده.!!!!

شده که تو این دوسال که مامانم سرپاتر بود ولی پرستار داشت، یکی از پرستارا سه روز مرخصی ماهیانه شو میخواست پشت سر هم بره. اونوقت بیا و درستش کن. خدا شاهده منتی نیست برای مامانم که خیلی همیشه همراه بوده با ماها. شده که از اینجا کوبیدم رفتم تمام سه روزو موندم. مامانو  حموم کردم. لباس و ملافه شستم. کابینت ها رو مرتب کردم. سرویسها رو برق انداختم. لیوان ها و فنجون ها رو تو سفید کننده شستم. کمد رختخوابها رو از نو چیدم. کمد لباس های مامانو مرتب کردم. یخچالو ریختم بیرون و از نو چیدم. مرغ و گوشت خریدم و بسته بندی کردم. حتی یه غذا هم اضافه درست کردم و برگشتم تهران. پای درددل مامانم نشستم. عصر ها ملافه انداختم کف اتاق مامانم و دراز کشیدم که دل مامانم قرص تر باشه اون روزا.جایی نرفتم جز سر خاک پدرم . ولی اگه اون یکی از بستگان من میخواست بره اونجا به پرستار میگفت غذا ها رو از قبل درست کن بذار که من فقط گرم کنم. میدونم اینا اختلافات شخصیتی ماهاست ولی اخه تا کی.؟؟؟؟

حالا هم به خاطر خواسته های بالا که تازه پیشنهادی بوده و نه دستوری، از من کمی تا قسمتی دلخوره. باید چهارشنبه بره کمک پرستار و مامانمو حموم کنه تا بعدش اون نرس برای پانسمان زخم بستر بیاد. میگم کاری نداره که زخمو نگاه نکن. میدونم دلت ریش میشه. ولی کمک های دیگه بکن. فکر کنم انتظار داره من برم برای این کار ساده. خیلی حرفا مونده روی دلم. ولی میخوام ببینم اگر یکی از اونا اون بچه دور افتاده این سی سال بودند که خیلی از خدماتی که والدین به اونا کردن به اینوری نرسیده، آیا مثل این روزای من رفتار می کردن؟

فکر کنم باید یه کله تکون بدم و افکار مزاحمو برونم.

 

 

 

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 11:41  توسط فروغ دانا  | 

خواستم به عرض برسونم که بله مسائل چشمی بنده از همین ویروس ریزه میزهه است.

دیروز عصر به خاطر آقای راننده که کاری داشتند من یک ساعت و نیمی زودتر راه افتادم. یا خدا بعدش تمام تهران قفل شد تا فکر کنم 10 شب. پسر جان ماشینو یه جایی تو ترافیک و بارون که مسافتی تا خونه هنوز مونده بود ول کرده بود(پارک کرده بود) و پیاده اومد خونه. دو سه بار رفت دید هنوز نمی شه ماشینو بیاره. دیگه شد آخر شب.

دیروز که رفتم خونه همسر جان گفتند حتما امروز میروند ولایت برای رتق و فتق امور آخرین پروژه شان. ما هم کمی تا قسمتی خوشحال شدیم. ولی خوشحالیمان را خیلی واضح نشان ندادیم. بدجنس نیستم ها ولی ایشون خستگی کار اونجا رو با خودشون میارن تهران و اینجا معمولا در استراحت مطلق هستند. یک طرف لب تاپشون ولو، یک طرف گوشی که مدام در حال بحث با عوامل اجرایی اونوری با صدای بلند که چه کنند و چه نکنند!!!ساعت خوابشان هم با ما تنظیم نیست.

درخواست غذاهایی که اونجا میل نفرمودند. دنبال چیزهایی که یادشون رفته کجا گذاشتند؟؟؟

نزدیک عید هم هست. ما هم خیلی کار داریم دیگه بابا جان.

خلاصه تا آخر شب هی تصمیمشون ضعیف  وقوی می شد. تا امروز صبح ساعت 5 بیدار شدند لباس هم پوشیدند و دوباره دو دل بود ولی بالاخره راهی شدند. انشاالله که به سلامت میرسند اونجا. 

من هم کم خوابی دارم این روزا، چشمم که که مشکل داره و امروز گیجیم به حدی بود که تو اداره وارد آسانسور شدم هی  تو آینه به خودم نگاه می کنم هی میگم چرا پس نمیریم طبقه خودمون؟؟؟ بعد می بینم اصلا دکمه اسانسورو نزدم. خدا بخیر کنه تا آخر وقت رو.

 

 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 7:11  توسط فروغ دانا  | 

چند روزیه( فکر کنم از جمعه) چشم چپم مشکل پیدا کرده.

همش احساس جسم خارجی می کنم تو چشمم.

چیزی نیست توش . جوش یا لکی پیدا نکردم تو آینه.

گاهی از ظهر یا عصر اذیت می کنه تا موقع خواب.

امروز از صبح اذیت می کنه. این چند شب موقع تماشای تلویزیون احساس تاری دید و دو بینی کردم. مجبور شدم برم رو کاناپه ای که نزدیک تر به تلویزیونه بشینم.

با یکی از همکارا صحبت کردم. گفت می تونه مرتبط با همین ویروس منحوس نوع آخرش باشه که خیلی همه گیر شده. یک ماه هم طول می کشه. جل الخالق. یعنی عین فیلمای تخیلی میمونه کارای این موجود ریزه میزه. دیگه چه چیزایی میخواد پیش بیاره خدا میدونه.

همسر داره فردا دوباره میره خونه مون تو ولایت روستا. یعنی تا اومد و هنوز نگفته بود هیچ جا خونه خود آدم نمیشه، هی زنگ پشت زنگ که بیا این آماده شد، اون یکی داره میاد برای وصل نمی دونم چی و از این برنامه ها.

عصر زودتر برم خونه کمی غذا و خوراکی براش فراهم کنم ببره با خودش.

مسائل مامانم هم که سر جای خودشه.

 

 

 |+| نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۴۰۰ساعت 13:53  توسط فروغ دانا  | 
مطالب جدیدتر
مطالب قدیمی‌تر
  بالا