|
حکیم بانو
|
||
|
زندگی من و خانواده ام |
دوشنبه قبل جراحی زخم بستر مامان توی اتاق عمل انجام شد. شب برگشتند خونه. من سه شنبه صبح رفتم. پسرجان صبح زود منو برد ترمینال با اولین ماشین رفتم. همسر اومد دنبالم با هم رفتیم پیش مامانم. دو ساعت همسر بود و برگشت خونه خودمون. من پیش مامانم تا چهارشنبه عصر موندم. بعد رفتم خونه خودمون تو روستا. پنجشنبه صبح هم دو تایی برگشتیم تهران.
پرستار به اصطلاح دوره دیده مامانو با مشورت هر سه نفر ما عوض کردیم. (تحصیلات دانشگاهی ندارندها. ظاهرا دوره دیده هستند که ازبیمار بستری روی تخت نگهداری کنند. آمپول نمی زنند، سوند عوض نمی کنند،حمام که چه عرض کنم ... مدیریت این مسائل تو شهرستانها سخت تره.)
به هر حال پرستاری در منزل رو اکثرا خانم های بی سرپرست یا بدسرپرست به عهده می گیرن. اصولا هم در شهر محل سکونت خودشون نمیرن برای پرستاری.
به هر حال هم پرستاری این خانم خوب نبود، هم خونه مامانو با هتل اشتباه گرفته بود، هم خیلی پر سرو صدا بود. مثلا وسط نظافت یا تعویض ملافه یا مسواک زدن مامانم موبایلش زنگ میخورد و ایشون میرفت تو اون اتاق تا یک ربع بلند بلند صحبت می کرد. متوجه شده بودیم که گاهی که مامان زنگ میزنه که ایشون برن برای کاری بالاسرشون اصلا به روی خودش نمیاره.
خواهرم با شرکت صحبت کرد. گفت یه پرستار دیگه بیاره. که در یک ملاقات کوتاه خواهر و برادرم ایشونو دیده بودند. ضرر و زیان پرستار قبلی و ضرر شرکت رو ما سه نفر پرداخت کردیم تا ایشون راضی شدند که تشریف ببرند. داشت میرفت هم سه تا چمدون لباس های خودشو که توی کمد های خونه ولو کرده بود برد با خودش. تازه کفشاش موند که صاحب شرکت روزی که پرستار جدید رو آورد اونا رو برد شرکت تا دیگه نیاد خونه مامان.
چهارشنبه عصرتو روستا تنها رفتم قدم بزنم. خلوت بود. هوا هم عالی. هی راه رفتم و هی نفس کشیدم. کو دیگه این هوای پاک تو تهران؟؟؟
تا رسیدم به یه ویلای آجری رنگ. دیدین یه جایی یه منظره ای آدم رو انگار می بره به یه خاطره دور؟؟
ایستادم. یه سه راهی بود هی نگاه کردم به اون ویلا هی رفتم جلو و برگشتم از یه زاویه دیگه به اون سه راه نگاه کردم. چی باید یادم می افتاد که هم شیرین بود و هم تلخ؟؟
یه آقایی رد شد با دوچرخه و سلام کرد به من. خوبی مردم اونجا اینه که با غریبه ها هم گرم می گیرند. البته فکر می کنم دیگه بعد از 4 سال میدونن من همسر کی هستم و خونه مون کجاست؟
آخ یادم افتاد. سال 92 یه پولی داشتم که با راهنمایی همسر جان تصمیم گرفتم تو همون جایی که ایشون زمین خریده بودند من هم یه زمین بخرم.خودش تهران بود. من رفتم پیش مامان و بابا. همسر تلفنی من رو سپرد به آقایی که بنگاه املاک داشت و زمین ها رو می شناخت. یه روز صبح با بابا جانم که اون موقع سرحال و قبراق بودند، و دختر خودم و دختر برادرم و دختر خواهرم و مامانم رفتیم اون روستا. به اصطلاح دهستان.
آقای املاکی چند جا رو به من نشون داد. روی یکی خیلی اصرار داشت که چسبیده به همین ویلای آجری بود که اون موقع در حال ساخت بود. به خاطر همین بود که آشنا می اومد به نظرم. اون موقع اون زمینو قبول نکردم. رفتم یه ده دیگه یه زمین 400 متری خریدم . که اونو سال 98 فروختم و با کمی سرمایه که روش گذاشتم یه آپارتمان کوچولو خریدم.
هفته قبل، چهارشنبه عصر دم اون ویلای آجری، سر اون سه راهیه انگار پرت شده بودم به یه صبح تابستون تو شهریور 92 که همونجا باباجانم شونه به شونه من ایستاده بود و داشت اونجا رو برانداز میکرد.![]()
بعدش باباجانم باهام اومد رفتیم بنگاه و ثبت اسناد و بانک برای کارای به نام شدن زمین. فقط هی می گفت دخترجان نمی خوای با شوهرت یه مشورت بکنی؟ اون بهتر میدونه هااا.منم می گفتم نه بابا جان سلیقه ما خیلی با هم فرق می کنه. تازه اونم تو کارای من دخالتی نمی کنه.![]()
جمعه هم که تو تهران به رتق و فتق امور گذشت. دعا می کنم برای مامانم همه چیز به خوبی و خوشی پیش بره. ما هم بتونیم آرامش روح و روانمونو به دست بیاریم.
این روزا چرخ دنده های زندگی خوب نمی چرخه
خستگی بیماری مامان روی روحیه همه ما و بخصوص خودش تاثیر گذاشته.
زخم - بستر-ش بهتر نشده، کوچیکه ولی عمقی
دیشب یه جراح ویزیت کرده زخم مامانو تو خونه. و امروز میبره سریع اتاق عمل. تو محیط استریل با یه بیهوشی سبک (خواب عمیق) بستر زخم رو تمیز می کنه، توش مواد پانسمان رو میذاره و انشاالله تا عصر برمیگرده مامان خونه. من دیشب ساعت ده و نیم فهمیدم وگرنه کارامو راست و ریس می کردم و امروز میرفتم.
همسر هنوز تو خونه روستاییمونه.
من فردا صبح تنها میرم. این دفعه دختر جان رو نمی برم. چهارشنبه و پنجشنبه کلاس داره و وقتی میاد اونجا همه چیز رو باید با ساعت های کلاسش تنظیم کنیم و خودش اذیت میشه.
خدا رو شکر دختر عاقلیه. گفت میمونه تهران پیش برادرش تا من با خیال راحت برم و برگردم.
غروب دیروزبا خواهرم صحبت می کردم. گفتم پرستار دو تا دو تا تو خونه هستند و فقط از نظر پول دندونای ما رو شمردن. این که نمیشه. همه چیز تو خونه براشون فراهمه باز هم ناز و نوز می کنن برای ما. یکیشون 15 اسفند میره. اون یکی هم ازالان داره بازی درمیاره که من نمی تونم به تنهایی حاج خانمو نگهداری کنم.!!!! در صورتی که قرارداد امضا کرده. این یک ماه هم ما خواستیم پرستار قبلی که مامان باهاش اخت شده بود بمونه . یعنی همه کارها برای مامانمون بود ولی پرستار بدعادت شده. البته لی لی به لالای پرستارا رو هم اون برادر و خواهرم گذاشتن. برادرم مثل ریگ پول خرج می کنه. حتی برای وظایف طبق قرارداد اونا پول بیشتر میده، خواهرم هم از ترس تنها نموندن مامانم به دل اونا راه میاد.
منم آمپرم زده بود بالا گفتم یا گوشیو بده باهاشون حرف بزنم یا بذار رو اسپیکر. که خواهرم گفت الان عصبانی هستی و یه حرفی میزنی قهر می کنن میرن دم عید ما کجا پرستار گیر بیاریم؟؟
و این که علائم گوارشی دختر جان خیلی خفیف شروع شده و اینم روی روح و روان ما تاثیر منفی گذاشته.
گله های همسر هم بی تاثیر نیست. میگه من که شام و ناهار نمیرم خونه خواهر و برادرت ولی دریغ از یه تلفن از سمت اونا.
همه دارن رو مخ من با کفش پاشنه بلند حرکات موزون می کنن.![]()
سالها قبل همسرجان گیر داد که دوست دارم یه حیوون تو خونه داشته باشیم.(یاد اون جوکه افتادم)
دوست داشت پرنده بخرد که ما به بهانه آن.فلو.آنزای پرندگان و سر و صدا و تمیز کردن و ... ایشان را از تصمیمشان منصرف کردیم.
می دانست که من به گربه فوبیا دارم حرفی نمی زد. ولی داشت بچه ها را با خودش همراه می کرد برای داشتن سگ کوچولو که آن هم با دعوا و مرافعه و صحبت حل شد.
بعد حرف آکواریوم را کشید وسط که دیدیم بی دردسر تر است و حیوان از آن تو نمی آید بیرون، سر و صدایی هم ندارد و بهتر ازبقیه موارد پیشنهادیست موافقت کردیم.
اوایل دو آکواریوم بزرگتر تهیه کرد و زیلیم زیمبوهای مربوطه خریداری شد.
ماهی های مختلف. غذاهای مختلف.
بعد یکی از آکواریوم ها یک شب که نبودیم سوراخ شد و آبش روی پارکت سرازیر شد. آکواریومه از دور خارج شد. پارکت آسیب دید . ماهی ها به آن یکی آکواریوم منتقل شدند.
بعد هم آن آکواریوم و متعلقاتش به یکی از دوستان بخشیده شد. و یک آکواریوم مکعبی کوچکتر با ماهی های ظریف تر جایگزین شد. که آن هم مسائل خاصی داشت. تمیزکاری و تعویض آب و درجه بخاری و ...
خوشبختانه از خیر آن هم گذشت و ما بی آکواریوم شدیم در همان منزل قبلی.
اما برای اتاق پسر جان هم آکواریوم کوچکی تهیه شد. پسر گفت ماهی نمی خواهد. فکر کنم 11 سالش بود. خودش از لاک پشت های کوچیک خوشش می آمد. دو تا خرید . یکی مرد و یکی ماند. آن یکی هم چند ماه بعد مرد. بعد لاکی را خرید. اندازه لاکی قدر قوطی کبریت بود. ولی پسرجان علاقه عجیبی به آن داشت. به نظر میرسید لاکی هم پسرجان را می شناسد.
خلاصه لاکی ماند و با ما منتقل شد به منزل جدید. اما اینجا کم خوراک شد. هر غذایی که برایش میخرید یا حتی سبزیجات تازه را نمی خورد. چشمانش عفونت کرد. لاکش خشک تر شد. مدتها کار پسر این بود لاکی را ببرد یه مطب دامپزشکی. همه سگ و گربه و خرگوش داشتند. بعد پسر ما با قد 183 و آن تیپ جدی یک لاک پشت را برده بود مطب.
برای درمانش خیلی زحمت کشید ولی اشتهای لاکی برنگشت. آخرش تصمیم سخت زندگیش را گرفت. راضی شد که لاکی باید به دامان طبیعت منتقل شود.
این بار ما بردیمش. روز سه شنبه که رفته بودیم یکی دو جا لب رودخانه سبک و سنگین کردیم. پرس و جو کردیم از ماهیگیران. گفتند لاک پشت هست توی رودخانه. بعد هم رهایش کردیم. پنج دقیقه طول کشید تا سرش را از لاک بیرون بیاورد. اطراف را نگاه کرد. بعد آرام آرام رفت به سمت رودخانه. دختر جان فیلم گرفت و فرستاد برای برادرش.
ما هم یک نفس راحت کشیدیم.
پی نوشت: رودخانه های شمال بخصوص بعد ازبارندگی خطر ناک می شوند. حریم رودخانه هم لیزمی شود. عمقشان هم زیاد است. همسر جان وقتی رفت لب رودخانه پایش سر خورد و واقعا به همه ما یک شوک بزرگ وارد شد. اما خداروشکر به موقع تعادلش را حفظ کرد.
وقتی میروم ولایت اگر همسر هم آنجا باشد (خانه خودمان) سعی می کنم به هر دو جا برسم.
هم به مامان رسیدگی کنم و هم منزل خودمان باشم
این بار دوشنبه رفتم که بتوانم توازن را حفظ کنم. پسر جان هم ماندند که هم سرکار بروند و هم نزدیک پدربزرگ که یک وقتی اتفاقی برایشان نیفتد.
دو روزی که در ده خودمان بودیم بارها توی حیاط و زیر بارون قدم زدم، از باغچه ها و گلها و سبزی های کاشته شده لذت بردم.
هم تو خونه غذا درست کردم و هم بیرون غذا خوردیم. آن هم غذاهای شمالی که نگوووو..
رفتیم لب رودخانه. راه رفتیم و ماهیگیران را نگاه کردیم. لاک پشت 16 ساله پسر جان را آزاد کردیم- داستان مفصلی دارد این لاکی جان-
درست کردن نون محلی رو تو بازارچه نگاه کردیم و ازیه پسر جوون که ساکت تر و بی سر و صداتر از بقیه بود نون خریدیم
یک شب رفتیم پارک ساحلی و مجموعه بازی
سوار کشتی نوح شدیم و هی جیغ زدیم
سه تایی سوار ماشین برقی شدیم و هی خندیدیم
عکس و فیلم گرفتیم.
نیاز داشتم به این هیجانات. اما ته دلم غم بود به خاطر مامانم.به هر حال زندگی باید جریان داشته باشد.
من دوشنبه رفتم ولایت و دیروز برگشتم.
همسر آنجا بود توی خونه روستاییمان (به روستاییان خیلی احترام میگذارم ساده هستند و بی شیله پیله. اما من روستایی نیستم فقط همسر جان در روستایی که با شهر خودمان حدود نیم ساعت فاصله دارد خانه ای ساخته و ما آنجا اطراق می کنیم)
با ماشین خودم به همراه خوش خنده رفتیم. دو روز پیش مامان بودم و دو روز خونه خودمون . مدام در رفت و آمد بودم. خسته شدم خیلی. به حدی که دیشب تا صبح توی خواب سر درد داشتم و خوابهای آشفته می دیدم. ولی خوشحالم که بودنم اونجا کمک می کنه. مسائل درمانی مامان رو رتق و فتق کردم. آزمایشات لازم و تجویز داروهای لازم انجام شد.
صحبت های محکم داشتیم با مامان که باید راه بیفتی کامل، حداقل تا سرویس- بهداشتی و تا آشپزخانه برای غذا خوردن.
با فیزیوتراپ که آمد خانه حرف زدم. با اصرار من مامان بیشتر راه رفتند.
قرار شد این هفته هر روز بیایند و مامان بیشتر از تخت پایین بیایند و راه بروند. چند باری هم پرستار، مامان را بنشاند لب تخت و مراقبت کند تا ورزش های پا انجام شود.
برای مدیریت هزینه هایی که پرستارها انجام میدادند پیشنهادهایی دادم. برخی هزینه ها واقعا بیخود بود.
تا دوهفته دیگر یکی از پرستارها باید برود. پرستار اولی که به قول خودشان از سالمند سالم نگهداری می کنند دلشان میخواهد مامان زودتر راه بیفتد. و اگر این طور باشد ما با ایشان تمدید قرارداد می کنیم. البته که همکاری مامانم هم لازم است. به مامان گفتم که شما اصلا در دسته بندی سالمند پ.و.ش.ک.ی نیستی. "مراکزی که مراقب در منزل دارند و نیرو می فرستند دسته بندی های خاصی دارن. سالمند سالم و سالمند پ.و.ش.ک.ی " و صد البته دومی برایشان بهتر است چون درآمدزایی بهتری می شود. اما عوارض در بستر بودن برای فردی مثل مامان که فقط باید راه برود و اصلا اجباری برای بستری روی تخت ندارد خیلی زیاد است. زخم بستر، عفونت های مختلف، برگشتن غذا به ریه و حالت خفگی، خوابیدن بافت ریه روی هم که مکافاتیست برای خودش و...
با برادر و خواهرم در حضور مامان صحبت کردیم. به برادرم گفتم بعضی کارهایی که می کنی برای مامان و رفت و آمدهایی که اضافه بر سازمان می کنی بیهوده است. از کارت و زندگیت نزن لطفا. اگر هم اصرار داری که انجام بدهی منتش بر سر مامان و ما دو خواهر نیست. هر کاری دلت میخواهد انجام بده ولی بدان که فرق مرد و زن در این است که خانم ها هزاران کار برای مدیریت منزل دارند که شماها ندارید(هرچند برادرم واقعا همسر و پدر نمونه ایست و همه جوره خانواده اش را حمایت می کند). گفتم ما سه نفر همیشه اتحادمان در فامیل مثال زدنی بود. پس کاری نکن که بی جهت بینمان دلخوری پیش بیاید و احترام همدیگر را نتوانیم حفظ کنیم. قبول کرد که استرس کمتری داشته باشد و اصلاح کند مواردی را.
به مامان گفتم اگر برای پایین آمدن از تخت و راه رفتن همکاری نکنی اختیار زندگیت را از دست میدهی. همکاری کن تا ما هم با خیال آسوده تر هم به تو برسیم هم به زندگیمان.
آخر هفته ای که استراحت نکنی به چه درد میخوره؟
البته اخلاق منو که دوستان میدونن. من با کار کردن و پختن و نظم و ترتیبه که آخرش حالم خوب میشه.
میخواستم یه روزه برم ولایت پیش مامان و برگردم. اما خواهر جان و همسر جان رایمو زدن. گفتن خسته میشی. بمون این هفته مرخصی بگیر 4 روزه بیا. دیدم حرف عاقلانه ایه موندم و نرفتم.
سه شنبه عصر با خوش خنده جانم خریدای هفتگی رو انجام داده بودم.
چهارشنبه عصر موقع رفتن به خونه شش دسته اسفناج از اینایی که روی چرخ دستی میفروشن و چهاردسته گشنیز و جعفری گرفتم که تا شب کارم با سر و سامون دادن به اونا گذشت. صبح پنجشنبه به نظافت و ماشین لباسشویی و آب دادن به گلها و ... گذشت. همسر جان هم که هنوز در منزل روستایی در ولایت هستند. مشغول رتق و فتق امورات مرتبط با کارشان.
پنجشنبه خوش خنده با برادرش رفت بیرون کار بانکی داشت که کمی تا قسمتی رانندگی در معیت برادرجانش انجام داد. که خودش از رانندگیش راضی نبود. بعدش رفت با یه دوستی که هم اسم خودشه و 17 سالشه و تو کلاس زبان با هم آشنا شدن خیابون انقلاب . برای گردش و کتاب خریدن و ناهار خوردن و شیرینی فروشی فرانسه رفتن و ...
ناهار خودم بودم و قدبلند خان. کوکو سبزی خوردیم و ماهی با برنجی که تو یخچال داشتیم.
بعدش رفتم آرایشگاه. بعد از پرسیدن این که خودش و دختراش و ناخن کارش و .. علایم او میکرون رو داشتن که شکر خدا همگی هفته قبلش داشتن.
بعدش رفتم خیابون ولی عصر . تنها بودم. ماشینو گذاشتم تو زرتشت هی رفتم پایین تا میدون ولی عصر و هی رفتم بالا تا زرتشت. برای پدر همسر کادوی روز مرد خریدم. هی خودمو معطل کردم تا خوش خنده خانوم و دوست همنامش برسند. دخترک خیلی خجالتی بود. به زور سوارش کردم تا سر خیابون منزلشون بردمش. بعد دو تایی آمدیم منزل.
گفته بودم که پدر همسر جان بعد از فوت مادرشوهرم جمعه به جمعه ناهار میان خونمون. پنجشنبه ساعت 8 شب زنگ زدم که تصمیم برای آمدن به خونه ما رو بسپرم به خودشون. با توجه به این که هنوز من و خوش خنده جان علایم خفیفی داشتیم. که خبر خوش دادند که نه تنها خودشون میان بلکه عمه ناتنی همسر هم که از شهرستان اومدن تهران میان. من واقعا این فامیلای همسر رو دوست دارم. خوشحالانه و کمی غرغرانه دوباره رفتم آشپزخونه.
برای ظهر جمعه خودم تدارک قیمه رو دیده بودم و ته چین مرغ و قارچ. اما گفتم حالا یه قورمه سبزی هم تو آرام پز بذارم. همه چیز خوب و عالی بود. خوش گذشت.
ساعت سه رفتند . و من با وجود اینکه قرار بود با بچه ها برم برای پدرشون هدیه بخرند ولی نرفتم. موندم کتاب خوندم. تو فضای مجازی پرسه زدم. امروز هم در خدمت همه هستم.
پی نوشت:
1.امروز فیزیوتراپ قراره مامانو بیاره از تخت پایین. خدا کنه مامانم همکاری کنند.
2. پنجشنبه چهلم شیوای خدابیامرز سر مزارش بود. آگهی رو برای همسر فرستادم. گفتم اگه دوست داشتی تو هم برو و به مامانم هم سر بزن.البته گفتم که خواهرم از ترس این ویروس نمیره. ولی برادرم احتمالا میره. رفتش ولی هی برام پیام میداد که چرا خواهر و برادرت نیومدن. چرا خلوته. چرا منو مجبور کردی که بیام؟!!!! بعدش پیام داد که برادرت و خانمش اومدن.
بعد با هم رفته بودن پیش مامانم. یه ساعتی نشست و رفت خونه خودمون.
از این جنس مذکر در عجبم. که چرا پاسخ همه وقایع رو از ما میخوان؟؟؟ تازگی ها یا جوابشو نمی دم یا میگم من مسوول رفتارای دیگرون نیستم. بعد یه سری مسایلو یاد آوری می کنم تو دوران بیماری مامانش و یا قبل از فوت عزیز مادربزرگش چه رفتارهایی دیده شد و چه حرفایی گفته شد که اون موقع من خانمی کردم و واکنشی نشون نمیدادم. آخرش خودش پشیمون میشه
والله اون چیزایی که باید یادشون بمونه نمی مونه بعد یه سری چیزا رو هی شخم میزنن و هی تکرار می کنن.
می دانید فکر می کنم اگر خاتمه قرآن 1400 سال قبل اتفاق نمی افتاد شاید برای این دو سال بعد از شیوع ویروس منحوس می شد یک قصه قرآنی نوشت. قصص قرآن برای عبرت آموزی نوشته شدند. یعنی از دل قرآن مفاهیمش به شکل قصه بیرون کشیده شدند.
این وضع چقدر طول می کشد؟؟ هیچ کسی نمی داند!
چه اتفاقاتی قرار است همزمان بیفتد ؟؟؟؟ هیچ کسی نمی داند!!!
فردا، هفته دیگر همین روز،ماه دیگر همین روز،سال دیگر همین روز و... کی هست و کی نیست؟ هیچ کسی نمی داند.!!
کرونا باعث تغییر در خیلی از موارد شد. رفتارهای بهداشتی، رفتارهای اجتماعی، روابط خانوادگی، رفت و امدها، آداب و رسوم، قوانین اداری، بسترهای الکترونیکی انجام کارها و.. تغییر پیدا کرد. درصد زیادی از مردم رعایت کردند درصدی هم به هیچ جایشان برنخورد. نه ماسک زدند، نه مسافرت را تعطیل کردند، نه رفت و امدها را.
بعضی ها چوبشان را خوردند برای بعضی های دیگر هم اتفاقی نیفتاد که باید گفت شانس آوردند خدارو شکر.
بعضی ها سوء استفاده کردند. مثلا دورکاری بودند و مهمانی هایشان تو همان روزها به راه بود. این طور موقع ها اگر بخواهی حواست را روی پرسنل جمع کنی میشوی مدیر بد. ولشان کنی و بین دوغ و دوشاب فرقی نگذاری می شوی مدیر خوب. بانوی چاق درک می کنند حرف مرا.
امروز چه شد که این حرف ها را نوشتم همین که در این محل کار جدیدم این تبعیض ها خیلی زیاد دیده می شود. جای قبلی که بودم میدانستم اینجا چه خبر است ولی نمی دانستم این قدر جدیست.
خانمی دو پسر دارد. همسرش مشاور روانشناسیت که اکثرا در منزل رحل اقامت افکنده. پدر و مادرش طبقه بالای اینها هستند. بعد سال 99 چهار ماه به همین بهانه کلا سرکار نیامده.
خانم دیگری 6 ماهه پاییزو زمستان 99 سر کار نیامده چون پسر کلاس اولی داشته. هر روز با همکاری مدیرش و معاون اجرایی ماموریت در منزل می نوشته تایید می شده و برایش کلا حضور در محل کار حساب شده.
آقایی همسن من فقط فشار خون داشته خانمش دبیر و یک دخترش دانشجو هستند. یک سال به روش خانم فوق الذکر دومی نیامده. گفته جزو گروه پرخطرم. رفته به مشاغل خصوصیش رسیده شاید! این یکی را حدس میزنم. یقین ندارم.
بعد همه اینها حقوق و اضافه کار و کارانه ماهی 2و 3 میلیون را گرفته اند. رییس بزرگ قبلی کلا اهل چالش این مدلی نبوده و اصلا حوصله اینگونه موارد را نداشته. در حال انجام تحقیقات روی ویروس منحوس بودند.
رییس جدید میداند. یک چیزهایی را میداند چون از مهر ماه همه جنگولک بازی های قبلی را قطع کرده. اما روی پرداخت ها هنوز دست نگذاشته.
پرداخت ها دست دو مدیر میانیست که ظاهرا اهل ایمان بازی و فلان و بیسار هستند ولی ذره ای برای آنهایی که در خط مقدم پیشگیری و درمان بودند دل نسوزاندند.
یکی هست که هر روز عصر مطب دارد. در این دوسال این بار پنجم است که با تست مثبت و بی تست مثبت دو هفته دو هفته نمی آید. بعد خبر وجودش را صبح و عصر در مطب می دهند. هر سه ماه هم کلی دریافتی برای کار نکرده دارد.
دلم می سوزد. با مدیر مالی صحبت می کنم می گویم تو لیست ها را می نویسی تو باید به رییس بزرگ بگویی. میگوید بین من و ایشان آن دو مدیر میانی هستند که هیچی نمی گویند و فقط به نفع دوستانشان قدم بر میدارند.
باید سبک سنگین کنم. که به رییس بزرگ بگویم یا نه؟ بگویم پرداختی ها را به کارکنان اصلی بدهید. آنهایی که در سرما و گرما همه این دو سال را بودند . تعطیلات آماده باش بودند. چه بسا ویروس را هم با خودشان به منزل برده اند. از آنجایی که در محیط اداری دولتی نخود در دهان هیچ کسی خیس نمی خورد باید فکر کنم. شاید وقتی دیگر. وقتی مناسب پیدا کنم و بگویم.
پی نوشت: مامان هنوز بستری هستند در تخت و در منزل. فیزیوتراپ هنوز روی عضلات پایشان که خیلی ضعیف شده کار می کنند. گفتند هفته دیگر اگر مامانم همکاری کنند به امید خدا از تخت پایین می آورندشان. من به راه رفتن مامان با واکر و عصا هم راضی هستم.هفته دیگر میروم.
بابا خدابیامرز و مامان همیشه سحر خیز بودن. مامان حتی صبح برنج ظهر رو می پخت و میذاشت روی درجه یک شعله برقی اجاق گاز ایندزیتمون که سال 59 خریده بودیم. خورش رو یک روز در میون درست می کرد تو گمج برای دو روز ناهار. چون معلم بود و سه تا بچه با فاصله سنی داشت( خواهرم اولین بچه، من با فاصله 4 و نیم سال دومی و برادرم با فاصله 7 و نیم سال بعد از من ) . شب میز صبحونه رو می چید. صبح میز رو جمع می کرد و میز ناهار رو آماده می کرد. ما هم درس میخوندیم هم به مامانم کمک میکردیم. میز جمع کردن و ظرف شستن با من و خواهرم بود. مامان بعد از کشیدن غذا دیگه کاری نداشت.نمیذاشتیم کار دیگه ای بکنه اصلا.
معمولا لقمه های مدرسه ما رو بابا درست می کرد.خرید رو با هم انجام میدادن. بابا غروبا میرفت مغازه این عمو یا اون عمو ، به مادرش که تنها زندگی میکرد سر میزد،یه وعده غذایی که مامان درست کرده بود برای مادرشوهرش رو می برد، خریدای مامان بزرگو انجام میداد و موقع اومدن نونی، پنیری، خریدای جزئی که مامان بهشون میگفت رو انجام میداد. موقعی هم که دو سال آخر زندگی مامان بزرگ به اصطلاح زمین گیر شد تو خونه 4 پسرش میچرخید. ولی تو خونه ما از همه جا راحت تر بود. بابا کولش می کرد و میبرد سرویس بهداشتی با کمک مامانم تمیز میکرد مامان بزرگمو. جمعه ها مامانم ناهار درست میکرد عمه بزرگه و شوهر عمه رو دعوت میکرد. مامان و عمه مامان بزرگو حموم میکردن. سرشو حنا میذاشتن و بعد تو همون اتاقی که مامان بزرگ بستری بود سفره پهن میشد. با هم ناهار میخوردیم. غروب بابا عمه اینا رو میبرد خونه شون.
مهمون اگه میومد همیشه با روی خوش ازشون پذیرایی می کردن. آخر هفته ها یا مهمون داشتیم یا مهمونی می رفتیم. یکی دوشب در هفته شب نشینی بعد از شام بخصوص خونه یکی از عموهام داشتیم. زن عموم که اهل استانی از غرب ایران بود با مامانم جورتر بود. در سال حتما دو تا سفر طولانی داشتیم . آخر هفته های تابستون پیک نیک های یک روزه که حتما. وماهی یک بار هم سفرهای دو روزه به یکی از شهرهای ساحلی. 5 یا 6 ماشینی میرفتیم. لیدر برنامه هم مامان و بابا بودن. برنامه ریزی می کردن. خرید می کردن. لیست وسایل رو به هر خونواده می گفتن. و در سفر هم معمولا کباب پختن و تقسیم کباب با بابام بود. همه هم به حرف این دو لیدر گوش می کردن. بدون حرف و حدیث. با شوخی و احترام پدرم همه مردا رو وادار میکرد که تو سفر ظرف بشورن. گاهی شام سفر رو آماده کنن.
گاهی میشد تو پاییز و زمستون فقط ما 5 نفر یه عصرونه ساده برمیداشتیم میرفتیم کنار یه شهر ساحلی نزدیک. ایوون یه پلاژی رو که خالی از سکنه بود انتخاب می کردیم. بساط پهن میشد. و تا غروب اونجا میموندیم و بازی می کردیم و بر می گشتیم. بعد هم کمک مامان بودیم تا جمع بشه همه چیز و بخوابیم.
چه روزایی بود. چه خاطراتی.
حالا ما موندیم و اون خاطرات. بابا نیست. مامان فعلا بستری روی تخته.بچه هاش مثل پروانه دورش میچرخن. همون کاری که خودشون برای والدینشون انجام دادن.
سحر خیزی اونا به من به ارث رسیده. هر روزبرای 5 و نیم صبح زنگ میذارم ولی 5 صبح بیدارم. میز صبحونه رو شب آماده می کنم. حتما چایی دم می کنم. هیچوقت ما 4 نفر بدون صبحونه از خونه بیرون نرفتیم. من 6 و 10 دقیقه صبحونه میخورم . 6 و نیم ماشین میاد دنبالم. پسرم 7 پامیشه لقمه برای محل کارش درست می کنه. تو یه فلاسک کوچیک چایی دم کرده میریزه میبره. ظرف ناهاری که براش کشیدم رو برمیداره و میره. بعد یکی یکی پامیشن و بقیه موارد.
آخر هفته ها به خرید و نظافت و غذا درست کردن میگذره. حالم با این کارا خوب میشه. خونه که تمیزباشه. خریدا که انجام شده باشن. غذا که باشه احساس رضایت درونی می کنم. لا به لا هم کتاب میخونم و کارای شخصی رو انجام میدم...
امروز تو اون نیم ساعت تا ساعت زنگ بزنه همه دوران خوش 5 نفره با بابا و مامانم از جلوی چشمم رژه رفتن. حیف ....
نتونستم این هفته برم به مامانم سر بزنم. خودم از چهارشنبه حالم بدتر شد. علاوه بر لارنژیت، سرفه های مکرر و کمی تنگی نفس شروع شد. که دیگه پنجشنبه بدتر شده بود. پسرجان خیلی ناراحت بود خودشو مقصر میدونست. مدام به من آب میوه میداد و اکسیژن خونمو چک میکرد. و اصرار میکرد بریم سی تی ریه. داروها رو هم میخوردم. بخصوص دمنوش آویشن و گل گاو زبون و ساشه روتارین که مخلوطی از به دانه و مرزنجوشه. آنتی بیوتیک هم شروع کردم. چون احساس کردم یه عفونت اضافه شروع شده.
گفتم تا صبح جمعه هم صبر می کنم. اگر بدتر شدم بعد میرم برای کارای تشخیصی بیشتر. که خوشبختانه کمی بهتر شدم.
دیگه نظافت منزل رو بچه ها بخصوص پسرجان انجام دادند.یک هفته است داریم سوپ و آش و پختنی می خوریم.
مامانم تو خونه در حال مراقبتن. تا آخر بهمن دو پرستار دارند و از اسفند یک پرستار. فیزیوتراپی در منزل هم میشن. ماهیچه های پاشون ضعیف شده و باید کمک کم بتونن بیارنشون از تخت پایین.
برای زخم بستر هم از یه موسسه میان برای پانسمان.
پی نوشت: سرعت انتشار او میکرون خیلی زیاد است. مواظب خودتون باشید. ظاهرا شتریست که در منزل همه می خوابد. این ویروس بچه ها را بیشتر از سویه های قبلی درگیر می کند. اگر کار واجبی ندارید یا اجباری برای یک عمل جراحی ندارید از حضور در مطب ها، بیمارستان ها و کلینیک ها خودداری کنید.دورهمی ها و رفت و آمدهای غیر ضروری را تعطیل کنید.
اگر می توانید از آسانسور استفاده نکنید. در غیر این صورت حتما با ماسک وارد آسانسور شده و رو به دیوار آن قرار بگیرید.
از ولایت خبرداده اند که مادر امروز مرخص می شود.
علت بستری عفونت ریه و ادراری بوده که رفع شده. ولی هنوزبستری در تخت هستند. چه آنجا که بودم چه اینجا مدام در حال کلنجار رفتن با کادر پرستاری و کادر پشتیبانی بیمارستان بودم. در کار پزشکی دخالتی نکردم چون میدانستم که روش پزشکان آنجا خوب است. داروها مناسب بود و تقریبا ویزیت ها سر وقت. فقط یک بار مشاوره ریه دیر انجام شد که مجبور شدم ازمقامات خیلی بالا کمک بگیرم. ده دقیقه بعد فوق تخصص ریه غروب جمعه بالاسر مامان بود.
بیمار را مرخص می کنند ولی یک بار از تخت پایین نیاوردند تا ببینند با واکر می تواند راه برود یا نه.فیزیوتراپی در منزل و ویلچر روی شاخش است تا مدتی.
9 روز مامان بستری بودند یک بار حمام روی تخت نشدند. کار پیچیده ای نیست. دیروز تا اتاق مترون بیمارستان تلفنی زنگ زدم با این صدای خروسکی درخواست حمام کردن مامان را کردم. میدانم در خانه برایشان مشکل است. حداقل تا یک هفته خیالمان جمع بود اگر حمام می شد مامان. سوپروایزر قبول کرد ولی بعد گفتند نه هوا سرد است. روتین بیمارستان نیست!!!!و هزاران دلیل دیگر.روتین پرستاریشان بسیا بد و ابتداییست.
اتاق خصوصی بود ولی کتری برقی نداشت. برای آن هم کلنجار رفتم. چون پرستاری که برای همراهی مامان گرفته بودیم نیازبه خوردن مایعات و چای و میوه داشت که بتواند حواسش به مریض باشد.
خواهر و برادرم مدام به فکر مامان بودند و هستند. همان دنبال بیمه دویدن، بستری کردن ، تهیه تخت بیمارستانی و کپسول اکسیژن برای خانه و ... که با برادرم بود خودش کلی کار است. مدیریت گرفتن پرستارها آن هم در شهرستان هزار مشکل دارد که مدیریت آن با خواهرم بوده در این دو سال.
دیروز از خودم دلخور شدم. چرا آنجا نیستم. چرا به واسطه ازدواج از پدر و مادرم دور شدم؟؟ هر چند در تمام این مدت به خصوص زمان بیماریها، عمل جراحی یا هر چیز دیگر خودم را رساندم. فکر اینکه نکند بگویند فروغ دور است و کمتر سر میزند و ... عذاب وجدانی به من می دهد که نگو. این بدتر است. باید کارت، خانه ات، بچه ها و شوهرت را چه موقع رفتن چه برگشتن مدیریت کنی. اگر آنجا بودم حداقل شب سر بر بالین خودم و در خانه خودم میگذاشتم.
وقت مشکلات یکی یکی به من زنگ میزنند و راهنمایی میخواهند یا اظهار گله گذاری دارند. ولی این وقت ها که من پی گیر موضوعی می شوم می گویند تو که اینجا نیستی پس بگذار کارمان رابکنیم. حق با آنهاست ولی ما که دوریم گناه ما چیست؟؟؟
دلخورم از دوری، دلخورم از این بیماری که باید رعایت کنم و به خاطر مامان نروم آنجا . دلخورم خیلی.
|
|